فرهنگ لغت

مقرور

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مقرور. [ م َ ] (ع ص ) خنک و سرمارسیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خنک و سرمازده و سرمارسیده و گرفتار سرما. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : پنجه ٔ سرو و شاخ گل گویی دست مفلوج و پای مقرور است . مسعودسعد. تهتز فی الکأس من ضعف و من هرم کانها قبس فی کف مقرور. ابی فراس (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ یوم مقرور؛روز سرد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

معنی مقرور | فرهنگ لغت