مقرنس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقرنس . [ م ُ ق َ ن َ ] (ع ص، اِ) سیف مقرنس ؛ شمشیر بر هیئت نردبان ساخته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ باز مقرنس ؛ باز در کریز نشانده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ در مؤیدالفضلا به معنی بنای مدور آهوپی و نردبان پایه و پست و بلند باشد. و در زفان گویا - که کتابی است - به معنی بنای مدور آهوپی و نردبان پایه و پست و بلند باشد و در کنزاللغه ٔ عربی عمارتی که آن را نقاشی کرده باشند. (برهان ). بنایی که طاق و اطراف آن پایه پایه و دارای اضلاع است و آن را به فارسی آهوپای گویند. (گنجینه ٔ گنجوی ). عمارتی که آن را به صورت قُرناس ساخته باشند و قُرناس بینی کوه و مراد از مقرنس عمارت بلند و بنای عالی . (غیاث ) (آنندراج ) . بنای بلند مدور و ایوان آراسته و مزین شده با صورتها و نقوش که بر آن با نردبان پایه وراه زینه روند. و قسمی از زینت که در اطاقها و در ایوانها به شکلهای گوناگون با گچ، گچ بری کنند. (ناظم الاطباء). گچ بریهای برجسته بر آستانه ٔ خانه آویخته چون پای آهو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : زمین گردد از نعل اسبان مقرنس هوا گردد از گرد میدان مغبر. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ١٥١). جفت مقوس او چون جفت طاق ابرو طاق مقرنس او چون خم طوق پیکر. خاقانی . این هفت تابخانه مشبک شد از دعا تا شاه در مقرنس ایوان نو نشست . خاقانی . یکی منظری بود با آب ورنگ مقرنس برآورده از خاره سنگ . نظامی . گر قناعت کنی به خانه ٔ تنگ کمتر از طارم مقرنس نیست . ابن یمین . - بام مقرنس شکل ؛ کنایه از آسمان : پیشکاران شب این بام مقرنس شکل را باز بی سعی قلم نقش دگرگون کرده اند. مجیرالدین بیلقانی . - چرخ مقرنس نمای ؛ کنایه از آسمان : چرخ مقرنس نمای کلبه ٔ میمون اوست نعش فلک تختهاش قطب کلیدان او. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٦٥). - چرخ مقرنس نهاد ؛ کنایه از آسمان : چرخ مقرنس نهاد قصر مشبک شود چون زگشاد تو رفت چوبه ٔ تیر از کمان . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٣٣). - سقف مقرنس ؛ کنایه از آسمان : از بر این خاک توده یک تن آسوده نیست زیر این سقف مقرنس یک دل خرم نماند. جمال الدین اصفهانی . فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز تا به میخانه پناه ازهمه آفات بریم . حافظ. - طاق مقرنس ؛ طاق آهوپای . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ◄ کنایه از آسمان . - مقرنس بید ؛ کنایه از آسمان است بمناسبت سبزی و همرنگی آن با بید. (گنجینه ٔ گنجوی ) : روز آدینه کاین مقرنس بید خانه را کرد از آفتاب سفید. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٢٩١). - مقرنس زنگارخورد ؛ کنایه از آسمان . کنایه از دنیا : در این مقرنس زنگارخورد دوداندود مرا به کام بداندیش چند باید بود. جمال الدین اصفهانی . - نه مقرنس دوار ؛ کنایه از نه فلک . کنایه از آسمان : طیرانت چو دور فکرت من بر از این نه مقرنس دوار. خاقانی . ◄ نوعی از کلاه هم هست . (برهان ). قسمی از عمامه . (ناظم الاطباء). ◄ به معنی رنگ برنگ هم آمده است . (برهان ). هر چیز رنگارنگ . (ناظم الاطباء).