مقرف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقرف . [ م ُ رِ ] (ع ص ) اسب بدنژاد. ج، مقارف .(مهذب الاسماء). اسب و جز آن بدنژاد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ آنکه مادرش عربیه ٔ اصیل و پدرش غیر آن باشد بدان جهت که اقراف از طرف گشن است و هجنة از جانب ماده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). اسبی که مادرش عربی و اصیل و پدرش عربی نباشد. (ناظم الاطباء). اسبی که مادرآن عجمی و پدرش عربی باشد و چنین اسبی در راه رفتن متوسط بین دو نوع است . (صبح الاعشی ج ٢ ص ١٧)؛ خیل مقارف و مقاریف . (اقرب الموارد). ◄ مرد که رنگش مایل به سرخی باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه پدر وی بنده بود و مادر وی آزاد. (مهذب الاسماء). ◄ فرومایه . پست . (از اقرب الموارد). ◄ متهم کننده . (ناظم الاطباء). و رجوع به اقراف شود.
مقرف . [ م ُ رَ ] (ع ص ) متهم شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به اقراف شود.
مقرف . [ م َ رَ / م َ رِ ] (ع اِ) جای برکندن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط) (آنندراج ).