مقرطق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقرطق . [ م ُ ق َ طَ ] (ع ص ) قرطق پوشانیده . کرته پوشانیده . پیراهن پوشانیده : هر که بدو بنگرد چه گوید گوید ماه متوج شده ست و سرو مقرطق . منجیک . مانند به باغ بلبلان از گل خوبان متوج و مقرطق را. قطران . و رجوع به قرطق و قرطقة و کرته شود.