مقدمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ قَ دَّ مِ) [ ع. مقدمة ] (اِ.)<BR>۱- اول چیزی.<BR>۲- قسمت جلوی لشکر.<BR>۳- حادثه، واقعه.<BR>۴- آغاز، شروع کار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ قَ دَّ مِ) [ ع. مقدمه ] (اِ.) ۱- اول چیزی. ۲- قسمت جلوی لشکر. ۳- حادثه، واقعه. ۴- آغاز، شروع کار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقدمة. [ م ُ دِ م َ / م ُ ق َدْ دَ م َ ] (ع اِ) مقدمةالرحل ؛ پیش پالان اشتر. (مهذب الاسماء). چوب پیش پالان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقدمة. [ م ُ دِ م َ / م ُ ق َدْ دِ م َ] (ع اِ) نوعی از شانه کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقدمة. [ م ُ ق َدْ دِ م َ ] (ع اِ) اول هر چیزی . ◄ پیشانی . ◄ موی پیشانی . ◄ شتر که اول بار آورد و آبستن گردد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آنچه شی ٔ بر آن متوقف باشد، خواه توقف عقلی باشد و خواه توقف عادی یا جعلی . (از اقرب الموارد) (از کشاف اصطلاحات الفنون ) . آنچه مباحث بعدی بر آن متوقف باشد. مقدمه اعم از مبادی است . مبادی آن است که مسائل بلاواسطه بر آن متوقف باشد و مقدمه چیزی است که مسائل برآن متوقف باشد بواسطه یا بلاواسطه . (از تعریفات جرجانی ). و رجوع به مقدمه شود. ◄ مقدمة الکتاب، اول کتاب . (ناظم الاطباء). فصلی که در آغاز کتاب آورده شود. (از اقرب الموارد) . آنچه در کتاب آورده شود پیش از شروع در مقصود به جهت ارتباط آن بامقصود. (از تعریفات جرجانی ). و رجوع به مقدمه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آغاز، اول، ابتدا پیشگفتار، دیباچه، سرآغاز، فاتحه (متضاد: موخره) بدو، فاتحه، نخست پیشانی، جبین، ناصیه پیشرو لشکر، طلیعه رویداد، اتفاق، حادثه، جریان، واقعه مدخل
واژگان فارسی سره واژهدان
سرآغاز، دیباچه، دیباجه، درآمد، پیشگفتار، پیشگفتار، پیشدرآمد، پیشآغاز، پیش گفتار