مقارن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ رِ) [ ع. ]<BR>۱- (اِفا.) رفیق و قرین شونده.<BR>۲- (ص.) نزدیک.<BR>۳- پیوسته، متصل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ رِ) [ ع. ] ۱- (اِفا.) رفیق و قرین شونده. ۲- (ص.) نزدیک. ۳- پیوسته، متصل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقارن . [ م ُ رِ ] (ع ص ) نزدیک . (از محیط المحیط). با هم قرین . یار و پیوسته . مرتبط و همدم . مصاحب . مأنوس . هم ساز و نزدیک . (از ناظم الاطباء). همراه : همیشه باشد از مهر او و کینه ٔ او ولی مقارن سود و عدو عدیل زیان . فرخی . اتفاق آسمانی با اتساق امانی مقارن نشده است . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٥٣). اگر با متانت قلم مهابت شمشیر مقارن و هم طویله نباشد... (سندبادنامه ص ٥). به حکم آنکه هر دو متحرک این رکن مقارن یکدیگرند آن را مقرون خواندند. (المعجم چ دانشگاه ص ٣٣). ◄ همزمان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مقارن نزول اجلال و وصول تمکین در آن سرزمین یرلیغ واجب الاتباع نفاذ یافت . (ظفرنامه ٔ یزدی ). مقارن آن حال ابن عم خیرالناس لباس خود را تغییر داده به میدان خرامید. (حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٥٥٠). مقارن آن حال میرزا سلطان اویس ... خروج کرده رایت مخالفت برافراخت . (حبیب السیر چ خیام ج ٤ ص ١١٧). مقارن آن حال میرزا سنجر به مستقر عز خویش رسیده جمعی کثیر از امرا و لشکریان را... ارسال داشت . (حبیب السیر چ خیام ج ٤ ص ١١٧). ◄ (اصطلاح نجوم ) سیاره ٔ مقارنه کننده . و رجوع به مقارنه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حالتتقارن، همزمان پیوسته، متصل قرین، نزدیک، همدم، یار
واژگان فارسی سره واژهدان
همهنگام، همزمان، هم هنگام، نزدیک، پیرامون