مقابل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقابل . [ م ُ ب ِ ] (ع ص ) روبارو، و با لفظ شدن و کردن و افتادن و داشتن با چیزی مستعمل . (آنندراج ). روباروی و مواجه . (ناظم الاطباء). روبرو. رویاروی . محاذی . حَذو. حِذاء. مواجه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نماز شام نزدیک است و امشب مه و خورشید را بینم مقابل . منوچهری . تاتاش برسید و از شهر برگذشت و در مقابل او فرودآمد. (چهارمقاله ص ٢٦). چون دو لشکر در مقابل یکدیگر آمدند... نیمی از لشکر ماکان به جنگ دستی گشادند. (چهارمقاله ص ٢٧). در مقابل دهان هر یک نایژه ای آویخته که بقدر حاجت شیر می دادی . (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ص ٤١). بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم . سعدی . گویی که نشسته ای شب و روز هر جا که تویی مقابل من . سعدی . گفتم اگر ببینمت مهر فرامشم شود می روی و مقابلی غایب و در تصوری . سعدی . هرگز نشد خیالت دور از مقابل جان ما را خیالت آری باجان بود مقابل . جامی . هنوزم قبله ٔ جان صورت تست به صورت گر چه رفتی از مقابل . جامی . - باد مقابل ؛ باد موافق : باز جهان بحر دیگر است و مدور شخص تو کشتی است، عمر باد مقابل . ناصرخسرو. باد مقابل چو راند کشتی را راست هم برساندش اگرچه دیر به ساحل . ناصرخسرو. و رجوع به بادشود. - مقابل شدن ؛ روباروی شدن . مواجه شدن . (ناظم الاطباء). - ◄ دوچار شدن و بهم رسیدن و ناگهان به هم رسیدن . (ناظم الاطباء). - مقابل کردن ؛ روبه رو کردن . روبه رو قرار دادن . ◄ برابر. ازاء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : از جهت ما در مقابل آن نواختی بسزا حاصل نیامده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٣). همی خواهم به کلک صدق و اخلاص نویسم چند حرفی در مقابل . جامی . راحت اندر مقابل رنج است اژدها در مقابل گنج است . مکتبی . - مقابل کردن ؛ دربرابر هم نهادن . مقابله کردن . تطبیق کردن : وصیت کرد که در اینجا خمی در زیر خاک است نسخه ای از تورات در آنجا نهاده است برفتند و بازکردند و برگرفتند و با آنکه عزیز می خواند مقابل کردند، حرفی کمابیش نبود، به او ایمان آوردند. (تفسیر ابوالفتوح چ ١ ج ١ ص ٤٥٧). ◄ مساوی . (ناظم الاطباء). معادل . همسنگ . هم ارزش . همانند : مانده را دیدنش، مقابل خواب تشنه رانقش او، برابر آب . نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٦٠). هرگزنشد خیالت دور از مقابل جان ما را خیالت آری با جان بود مقابل . جامی . - مقابل شدن ؛ برابر و مساوی شدن . (ناظم الاطباء). همسطح شدن : و چون شهر و حصار در خرابی و ویرانی با یکدیگر مقابل شد... روز دیگر...خلایق را که از زیر شمشیر جسته بودند شمار کردند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٩٥). ◄ ضد. مخالف . ◄ دو برابر. (ناظم الاطباء). - مقابل شدن ؛ دو برابر شدن . (ناظم الاطباء). ◄ حریف دردکش و بدین معنی مقابل کوب نیز آمده . (آنندراج ). ◄ در اصطلاح احکام، هفتمین خانه یا هفتمین برج . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (اصطلاح منطق ) هر قضیه ای که محمول و موضوعش متعین باشد، چون محمول موضوع کنیم و موضوع محمول آن را عکس خوانیم چون مقابل موضوع به عدول موضوع کنیم و مقابل محمول به عدول محمول آن را مقابلش خوانیم و چون مقابلها منعکس کنیم آن را عکس مقابلش خوانیم . (اساس الاقتباس صص ١٢٣ - ١٢٤). و رجوع به همین مأخذ شود.
مقابل . [ م ُ ب َ ] (ع ص ) رجل مقابل مُدابَر؛ مردی نیک گوهر. (مهذب الاسماء). رجل مقابل ؛ مرد گرامی از جانب مادر و پدر. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).کریم النسب از جانب پدر و مادر و در اساس گوید: رجل مقابل مدابر؛ مرد کریم الطرفین . (از اقرب الموارد).