مقابلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقابلة. [ م ُ ب َ ل َ ] (ع مص ) روی فراروی کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ روباروی شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). روباروی شدن و مواجه گردیدن . (از ناظم الاطباء). ◄ با یکدیگربرابری کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ با یکدیگر برابر شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ دو تا کتاب را با هم راست کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). قابل الکتاب بالکتاب ؛ کتاب را با کتاب دیگر خواند تا ببیند که با یکدیگر مطابقه می کنند یا نه . معارضة. (از اقرب الموارد). معارضه ٔ دو کتاب با هم . واخوان کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقابله شود. ◄ نعلین را دوال کردن که در میان انگشتان باشد. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). دوال ساختن نعل را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دوال ساختن برای نعل و قبال بربستن بر نعل . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ دوتا کردن گیسوی کفش را تا گره آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). دوتا کردن گیسوی بند کفش تا گره آن . (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) شاة مقابلة؛ گوسپند پاره گوش بریده از پیش آونگان گذاشته، ضد مدابرة که آونگان گذاشته باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
مقابله . [ م ُ ب َ / ب ِ ل َ / ل ِ ] (از ع، اِمص ) رویارویی و مواجهه . (ناظم الاطباء). مقابلة : ملک حسین را... با امیر مسعود مقابله روی نمود. (حبیب السیر خیام ج ٣ ص ٣٨٠). ◄ روباروی . محاذات . حِذاء. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گر از مقابله تیر آید از عقب شمشیر نه عاشق است که اندیشه از خطر دارد. سعدی . - در مقابله ٔ ؛ در برابر. در مقابل : آن ملاعین گرم درآمدند و نیک نیرو کردند خاصه در مقابله ٔ امیر. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١١٧). زن گفت ای ظالم ... بنگر تا فضل ایزد... بینی در مقابله ٔ جور و تهور خویش . (کلیله و دمنه ). از خصایص ذکر آن است که ما را در مقابله ٔ ذکر خویش نهاده است، گفت : فاذکرونی اذکرکم . (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص ٣٥١). و در مقابله ٔ این نعمتها برخویشتن واجب گردانیدیم که با رعایا عدل و نیکویی فرماییم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣٢). سلطان در مقابله آن، اضعاف آن تقدیم فرمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١تهران ص ٣٢٠). مضرت بسیار در مقابله ٔ منفعتی اندک نهد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٧٧). کند هرآینه غیبت حسود کوته دست که در مقابله گنگش بود زبان مقال . (گلستان ). - مقابله کردن ؛ روباروی شدن و روباروی ایستادن . (ناظم الاطباء). - ◄ برابر کردن و مواجه نمودن . (ناظم الاطباء). در مقابل گذاشتن : ضمیر پاک تو با دفتر ضمایر خلق اگر مقابله کردی مهندس تقدیر بسان عکس در آیینه منتقش دیدی در او تصور خلق از نقیر و از قطمیر. سنجر کاشی (از آنندراج ). ◄ مقایسه . (ناظم الاطباء). مطابقه . تطبیق : باید که بیننده تأمل کند احوال مردمان را، هرچه از ایشان او را نیکو می آید بداند که نیکوست و پس حال خویش را با آن مقابله کند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١٠٢). ◄ معاوضه . مبادله . (از ناظم الاطباء). - مقابله به مثل کردن ؛ تلافی کردن . بدی یا نیکی کسی را بعینه عوض دادن . - مقابله روا داشتن ؛ تلافی کردن . عوض کردن : گمان نمی باشد... که شتر به سوابق تربیت را به لواحق کفران خویش مقابله روا دارد. (کلیله ودمنه ). - مقابله کردن ؛ عوض کردن . تلافی کردن : بازرگان ملاطفت پیرزن را به شکر و مواعید خوب مقابله کرد. (سندبادنامه ص ٣٠٧). بازرگان گمان برد که این مرد در باب او عنایتی کرده است و شفقتی نموده آن را به منتهای بسیار مقابله کرد. (سندبادنامه ص ٣٣). یکی از حواریان سؤال کرد که ای پیغمبر خدای این الفاظ شنیع را به ثنا و محمدت چرا مقابله کردی . (جوامع الحکایات عوفی ). ◄ تساوی و برابری . (ناظم الاطباء). موازنه . برابر بودن چیزی با چیزی : و اکنون از بلاد اسلام هیچ شهری در مقابله و موازات آن [بخارا] نمی افتد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٨٤). قمر مقابله با روی او نبایدکرد وگر کند همه کس عیب بر قمر گیرند. سعدی . ◄ مخالفت . ضدیت . (از ناظم الاطباء). ستیزه و جنگ : خبر رسید که چیپال محتشد و مستعدکار شده و به مقابله ٔ رایات اسلام روی آورده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٤٤). - مقابله کردن ؛ جنگ کردن . ستیزه کردن : سیمجوریان از نشابور بیایند و با الپتگین مقابله و مقاتله کنند. (چهارمقاله ص ٢٣). ◄ راست کردگی کتاب را با کتاب دیگر. (ناظم الاطباء). - مقابله کردن ؛ دو نسخه از کتابی را برای پیدا کردن غلط با هم خواندن . واخوان کردن . کتابی را با کتابی عرض دادن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ تضاعف .دوتاشدگی . (از ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح بدیع) در اصطلاح بدیع، چنان است که کلمه ای را به دو یاچند معنی متوافق آورند و سپس آنها را به ترتیب مقابل معانی مذکور استعمال کنند و آن را تقابل نیز گویند. مقابل را قسمی از مطابقه می توان شمرد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح معانی و بیان ). در معانی و بیان، نوعی از طباق است که از جمله ٔ محسنات معنویه است و ایراد دو معنی متوافق یا معانی متوافقه باشد که در مقابل آنها معانی دیگر ایراد شود، مانند: «اًن اﷲ لایستحیی أن یضرب مثلاً ما بعوضة فمافوقها» که مقابل قرار داده است بعوضة و مافوق را، و همین طور «الذین آمنوا و الذین کفروا» و همین طور «یضل من یشاء و یهدی » و «ینقضون عهداﷲ من بعد میثاقه ویقطعون » و «فلیضحکوا قلیلاً و لیبکوا کثیراً» . در ابدع البدایع آرد: آن است که تمام یا غالب کلمات دوبه دو قرینه یا دو بیت ضد یکدیگر باشند. مثال از قرآن :«فأما من أعطی و اتقی . صدق بالحسنی . فسنیسره للیسری ̍. و أما من بخل و استغنی . کذب بالحسنی فسنیسره للعسری ̍». (قرآن ٥/٩٢ - ١٠). مثال از شعر پارسی : آن شیخ که بشکست ز خامی خم می زو عیش و نشاط می کشان شد همه طی گر بهر خدا شکست پس وای به من ور بهر ریا شکست پس وای به وی . (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. ◄ (اصطلاح نجوم ) نظر ستاره به ستاره ٔ دیگر به فاصله ٔ نصف دور فلک که یک صدوهشتاد درجه باشد یعنی شش برج، مثلاً قمر در چهارم درجه ٔ سرطان باشد و مشتری در پنجم درجه ٔ جدی و این دلیل بر تمام دشمنی است . (غیاث ). بودن دو کوکب است چنانکه دوری میان آن دو به اندازه ٔ نصف فلک البروج باشد، مانند بودن زهره در اول درجه ٔ حمل و مریخ در اول درجه ٔ میزان، و مقابله ٔ خورشید و ماه را «استقبال » و «امتلاء» نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). در اصطلاح احکام نجوم، یکی از نظرات خمسه است و آن چنان است که میان دو کوکب ١٨٠ درجه فاصله باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (اصطلاح حساب ) در نزد محاسبان، اسقاط اجناس مشترک است در هریک از متعادلین (متساویین ) و این امر در علم جبر و مقابله به کار رود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). آن است که به هر دو سو بنگریم اگر آنجا چیزها بود از یک گونه کمترین بفکنیم و از آنکه بیشتر است همچندان نیز بفکنیم . و نموده ٔ او مثلاً به یک سو صدودوازده درم است و به دیگر سو سیزده ستیر آهن و دوازده درم . چیزی که به هر دو سو از یک گونه است درم است و کمترین دوازده است آن را بفکنیم و از بیشتر که به دیگر سو اندر است هم دوازده افکنیم، بماند صد درم برابر سیزده ستیر آهن . (التفهیم ص ٤٩). عملی است که بر اثر معلوم و مجهول دو طرف معادله را از یکدیگر جدا می کنند و مقدارمجهول را برحسب معلوم تعیین می نمایند، یعنی ابتداء مقادیر معلوم را به یک طرف می برند و بعد مقادیر مجهول را به طرف دیگر، سپس با اعمال جبری لازم روی دو طرف حاصل را برای نتیجه نهائی که تعیین مقدار مجهول برحسب معلوم است، آماده می سازند و سرانجام با آخرین عمل مقدار مجهول را در مقابل معلوم پیدا می کنند. (فرهنگ فارسی معین ) : و فروع او چون تنصیف و تضعیف و ضرب و قسمت و جمع و تفریق و جبر و مقابله . (چهارمقاله ص ٨٧). - جبر و مقابله . رجوع به جبر شود. ◄ (اصطلاح فلسفه ) برهان مقابله، برهانی است برای ابطال وجود جزء بدین طریق که فرض کنیم مقدار زیادی از اجزاء لایتجزی صفحه ای را تشکیل دهند که دارای عمق نباشد (بنابر فرض ) و بعد نوری بدان بتابد قطعاً طرفی که مقابل نور است و نور بدان می تابد غیر آن طرف دیگر است و این خود انقسام است . (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ).