مفروق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پراکنده، جدا کرده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پراکنده، جدا کرده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفروق . [ م َ ] (ع ص ) جداکرده شده وپراکنده از هر چیزی . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). - لفیف مفروق . رجوع به لفیف شود. - وتد مفروق ؛ (اصطلاح عروض ) در اصطلاح عروضیان، سه حرف را گویند که حرف وسطی ساکن باشد. (از اقرب الموارد). و رجوع به وتد شود. ◄ (اصطلاح حساب ) هرگاه عددی خرد را از عددی بزرگ کم کنی، چون دو را از سه بیرون کنی، دو مفروق است .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فرهنگستان ایران «کاسته » را بجای این کلمه پذیرفته است .
مترادف و متضاد واژهدان
پراکندهشده، جداکرده (متضاد: مقرون) کاسته، تفریق شده (متضاد: مفروقمنه)