مفرغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ فَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- خالی کننده.<BR>۲- واریز کنندة حساب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ فَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- خالی کننده. ۲- واریز کننده حساب.
(مِ رَ) (اِ.) ترکیبی است از مس و روی به رنگهای مختلف سرخ، سرخ کم رنگ و نارنجی، زودتر از مس ذوب میشود و در مجسمه سازی و ساختن ادوات دیگر مورد استفاده قرار میگیرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفرغ . [م ُ ف َرْ رَ ] (ع ص ) تهی . خالی . (از ناظم الاطباء). - مستثنای مفرغ ؛ (اصطلاح نحو) در اصطلاح نحویان آن است که مستثنی منه در کلام مذکور نباشد و فقط مستثنی ذکر شده باشد، مانند: ماجائنی الا زید؛ ای ماجائنی احد الا زید. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). مقابل مستثنای تام است و آن چنان است که مستثنی منه در جمله مذکور نباشد در این صورت اعرابی را که مقتضی ماقبل «الا» است بدان می دهیم، یعنی فرض می کنیم که الا وجود ندارد و آن بعد از نفی و شبه آن واقع شود، مانند مافعلوه الا قلیل . و مانندلایتبع الا الهدی . (فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ). ◄ درهم مفرغ و مُفرَغ ؛ درهم در قالب ریخته شده نه مضروب . (از اقرب الموارد).
مفرغ . [ م ُ رَ ] (ع ص ) رجوع به مُفَرَّغ، معنی دوم شود.
مفرغ . [ م ُ ف َرْ رِ ] (ع ص ) آنکه آب می ریزد. ◄ آنکه خنور را تهی می کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ریخته گر. (مهذب الاسماء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).