مغمز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغمز. [ م ُ غ َم ْ م ِ ] (از ع، ص ) به چشم و ابرو اشاره کننده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ غمازی کننده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ به صیغه ٔ اسم فاعل در فارسی کیسه کش حمام و شوخ پیرا ازپیکر. (گنجینه ٔ گنجوی ). مشت و مال دهنده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دلاک . کیسه کش حمام : حوریان گشته مغمز مهربان کز سفر بازآمدند این صوفیان . مولوی (مثنوی چ خاور ص ٣٤٩). و رجوع به مغمزی و مغمزه شود.
مغمز. [ م َم َ ] (ع اِ) جای طعن و عیب و آز. یقال : فیه مغمز؛ ای مطعن او مطمع. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، مغامز. (اقرب الموارد) : چون خشم خود براند و تعریکی فراخور حال آن کس بفرماید لاشک اثر آن زایل شود و اندک و بسیار چیزی باقی نماند و مغمز تمویهات قاصدان هم بشناسد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٣٣١).