مغلول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغلول .[ م َ ] (ع ص ) غل نهاده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه در گردن وی غل نهاده باشند. (ناظم الاطباء). طوق تعذیب در گردن انداخته شده . (غیاث ). به غل کرده . بندی .بسته شده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : شنید این سخن دزد مغلول و گفت تو باری ز غم چند نالی بخفت . (بوستان ). اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان که گر به عنف برانی کجا رود مغلول . سعدی . چون غز شوکت فارس دیدو انضمام وزیر و خواجگان و حشم کرمان با ایشان، حد معرت او مفلول شد و دست کفایت او مغلول . (المضاف الی بدایع الازمان ص ١٤). - مغلول الید ؛ دست بسته . که دستهای او را به طناب یا زنجیر و مانند آن بسته باشند. - ◄ بخیل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ تشنه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تشنه یا سخت تشنه . غلیل . مُغتَل ّ. (از اقرب الموارد).