مغلب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغلب . [ م َ ل َ ] (ع مص ) چیره شدن . مغلبة. غلبة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مغلب . [ م ُ غ َل ْ ل َ ] (ع ص ) مغلوب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). به کرات مغلوب شده . (از اقرب الموارد). ◄ شاعر مجید که حکم چیرگی بر اقران، وی را باشد. از لغات اضداد است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شاعری که حکم چیرگی بر اقران، وی را باشد. (ناظم الاطباء). ◄ آنکه از راه غلبه، حکم به نفع او صادر شود. از لغات اضداد است . (از اقرب الموارد). غالب . چیره : هرآینه ملکدار محجب و شهریار مغلب و فقیر مستضعف ... در بر او یکسان ... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٥٧).
مغلب . [ م ُ غ َل ْ ل َ ] (اِخ ) بحرالمغلب ؛ بحرالهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).