مغفل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مغفل . [ م َ ف َ ] (ع اِ) موی زیر لب و گرداگرد آن . (بحر الجواهر، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مغفلة شود.
مغفل . [م ُ ف ِ ] (ع ص ) اغفال کننده . بیخبرکننده : حرص صیادی ز صیدی مغفل است می کند او دلبری او بیدل است . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٢٩١).
مغفل . [ م ُ غ َف ْ ف َ ] (ع ص ) نادان و کندذهن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه زیرک نباشد. (از اقرب الموارد). گول . غافل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چنانکه آن زیرک شریک مغفل کرد و سود نداشت . (کلیله و دمنه چ مینوی ص ١١٧). مغفل را به سیم حاجت افتاد. (کلیله و دمنه ). زیرک دست به گریبان مغفل زد. (کلیله و دمنه ). بس مغفل در این خریطه ٔ خشک گره عود یافت نافه ٔ خشک . نظامی . این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفلی . سعدی . چند داری نگاه جامه ز گل دل نگه دار ای مغفل دل . جامی . آفرینی که آن مغفل کرد روز عیش مرا مبدل کرد. جامی .