معیوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معیوب . [م َع ْ ] (ع ص ) عیب ناک . (آنندراج ). دارای عیب . مَعیب .(از اقرب الموارد). عیب ناک و عیب دار. (ناظم الاطباء). آهومند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : معیوب نیستی تو ولیکن ما بر تو نهیم عیب ز رعنایی . ناصرخسرو. که بی اشباع سخن در تقریر آن معیوب نماید. (کلیله و دمنه ). این قطعه ای که تو برخواندی بس غث ورث و معیوب ... بود. (مقامات حمیدی ). ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم زند در عیب معیوبان نفس . مولوی . ◄ داغ دار و بدصورت و زشت . ◄ ننگ دار و بی آبرو و رسوا و بدنام و کیاده . (ناظم الاطباء).