معیوب گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معیوب گشتن . [ م َع ْ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) عیب ناک شدن . دارای عیب شدن . عیب پیدا کردن : چو کافور شد مشک، معیوب گشت به کافوربر تاج ناخوب گشت . فردوسی . مشک شباب به کافور شیب محجوب شد و موی قیری به بیاض پیری معیوب گشت . (مقامات حمیدی ).