معین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (ص.) پاک، صاف، جاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) یاریگر، یاری کننده.
(مَ) [ ع. ] (ص.) پاک، صاف، جاری.
(مُ عَ یَّ) [ ع. ] ۱- (اِمف.) مشخص گردیده، تعیین شده. ۲- (ص.) معلوم، مقرر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معین . [ م َ ] (ع ص ) آب روان . (دهار). آن آب که می بینند چون می رود. (مهذب الاسماء). آب روان بر روی زمین . (ترجمان القرآن ). جاری و روان . (غیاث ) (آنندراج ) : و حصاری محکم در میان شهر و خندقی که به آب معین برده اند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٩). - ماء معین ؛ آب روان روشن و پاک . ماء معیون . (منتهی الارب ). آب ظاهرو جاری بر روی زمین که آن را بتوان دید. (از اقرب الموارد). و رجوع به ترکیب ماء معین ذیل ماء شود. ◄ خوب . گرامی . پسندیده . مطلوب : غث و سمین و معین و مهین آن را وزنی نهند. (سندبادنامه ص ٢٤٥). از هرچه حادث شود غث و سمین و معین و مهین و صلاح و فساد و خیر و شر بدانی . (سندبادنامه ص ٨٧). ◄ چشم کرده . (منتهی الارب ). چشم کرده . چشم زده . (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط).
معین . [ م ُ ع َی ْ ی َ ] (ع ص، اِ) مقررشده . (غیاث ). مخصوص و مقرر کرده شده . (آنندراج ). ثابت و برقرار و مخصوص و محقق و معلوم . (ناظم الاطباء). تعیین شده : بی نمودار طبع صافی تو صورت مکرمت معین نیست . مسعودسعد. آنکه نه راهبری معین ونه شاهراهی پیدا. (کلیله و دمنه ). مخایل نجابت بر ناصیه ٔ او معین و دلایل شهامت بر جبین او مبین . (سندبادنامه ص ٤٢). بر هریک از سایر بندگان و حواشی خدمتی معین است . (گلستان ). تا خدمتی که بر بنده معین است بجای آورد. (گلستان ). زنان را به عذر معین که هست ز طاعت بدارند گه گاه دست . (بوستان ). ای متقی گر اهل دلی دیده ها بدوز کایشان به دل ربودن مردم معینند. سعدی . ترا خود هرکه بیند دوست دارد گناهی نیست بر سعدی معین . سعدی . چون قوت نامیه و قوت حسی که آرام جایشان اندامهایی است معین . (مصنفات باباافضل ج ٢ ص ٤٥). ◄ جامه ٔ منقش به چهارخانه های خرد همچون چشم گاو. (منتهی الارب ). جامه ٔ منقش و رنگارنگی که در آن نقشهای چهارگوشه ٔ خرد مانند چشم گاو باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ به چشمه . چشمه چشمه . به صورت چشمها نگار کرده . منقش به صورت چشم . به صورت چشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : زبان مار من یعنی سر کلک کزو شد مهره ٔ حکمت معین . خاقانی (یادداشت ایضاً). ◄ گاو نر سیاه مابین پیشانی . (منتهی الارب ). گاوی که میان دو چشم وی سیاه باشد. (ناظم الاطباء). گاو نر و او را به جهت بزرگی چشمانش و یا به جهت سیاه و سپیدی آن چنین گویند. (از اقرب الموارد). ◄ گشن گاو که به ترکی بوقا نامندش . و گشنی است از گاو. (منتهی الارب ). گشن از گاوان . (ناظم الاطباء).
معین . [ م ُ ع َی ْ ی ِ / م ُ ع َی ْ ی َ ] (ع ص، اِ) شکل لوزی را گویند یعنی شکل مربع متساوی الاضلاعی که زاویه های آن قائمه نباشند. (ناظم الاطباء). نزد مهندسان شکل مسطح چهارضلعی متساوی الاضلاعی است که زوایای آن قائمه نباشد و زوایای متقابل در آن متساوی باشند . و شاید این کلمه به جهت شباهت به چشم مأخوذ از عین باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (از محیط المحیط). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. - شبیه معین ؛ سطح چهارضلعی که اضلاع و زوایای متقابل آن برابرو زوایای آن غیرقائمه باشند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (از محیط المحیط). متوازی الاضلاع . - مربع معین ؛ لوزی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
فرهنگ طیفی واژهدان
حادث، خاص، ازپیش تعیینشده، چنان وضعی، وضعیتی، محیطی، مجاور منوط، مشروط، موکول، مرتبط، مربوط، مناسب، مقتضی اتفاقی، متعاقب محدود
واژگان فارسی سره واژهدان
هکانیده
یاور، یاریگر، یاری دهنده، یارمند، یار، هکانیده، نشانزد، روشن، دیدآمده، آشکارا، آشکار شده، آشکار
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه