معوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ عَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) درنگ شده، به تأخیر افتاده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ عَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) درنگ شده، به تأخیر افتاده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معوق . [ م ُع ْ وِ ] (ع ص ) مرد خوابناک سرجنبان . ◄ گرسنه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معوق . [ م ُ ع َوْ وِ ] (ع ص ) درنگ کننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). درنگ کننده در کارها. (ناظم الاطباء). بازدارنده . دیرکشاننده . سپوزکار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معوق . [ م ُ ع َوْ وَ ] (ع ص ) بر درنگ داشته شده و بازداشته . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). بازداشته شده و دربندداشته شده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ تعویق شده و درنگ شده . (ناظم الاطباء). پس افتاده . به دیری کشیده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - معوق گذاشتن ؛ به تعویق انداختن . به عقب انداختن . - معوق ماندن ؛ به تعویق افتادن . به عقب افتادن . ◄ مجازاً به معنی مشکل و دشوار.(غیاث ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بازداشته، عقبافتاده، عقبانداخته، معطل، معوقه، بهتاخیرافتاده (متضاد: معین) بلاتکلیف، پادرهوا، معلق
واژگان فارسی سره واژهدان
دیرکرده، پس انداخته، پس افتاده