معماری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معماری . [ م ِ ] (حامص ) بنایی و علم بنایی و شغل معمار. (ناظم الاطباء). عمل و شغل معمار. ◄ آبادانی . آبادسازی : مصطفی آمده به معماری که دلم را خراب دیدستند. خاقانی . به معماری کعبه چون دست برد زمانه براهیم پنداشتش . خاقانی . این فسانه از بهر آن گفتم که تا آنگه که معماری این مزرعه به تو مفوض است نگذاری که بی عمارت گذارند. (مرزبان نامه ص ٢٩٢).با این مقدمات معماری ولایت خوارزم بدو ارزانی داشتیم . (التوسل الی الترسل ص ١١٢).
فرهنگ طیفی واژهدان
مهندسی، آرشیتکتی، مهندسیساز کلاسیک، رومی بنایی، بساز و بفروشی
واژگان فارسی سره واژهدان
مهرازی، ساختمان، رازیگری، آبادگری