معلوم گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معلوم گردیدن . [ م َ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) آشکار شدن . واضح شدن . دانسته شدن : فردا معلوم تو گردد که کیست نزد خدای از من و تو بر ضلال . ناصرخسرو. و اجتهاد تو در کارها و رای آنچه در امکان آید علما و اشراف مملکت را نیز معلوم گردد. (کلیله و دمنه ). نپرسیدش چه می سازی چو دانست که بی پرسیدنش معلوم گردد. (گلستان ). که خبث نفس نگردد به سالها معلوم . (گلستان ). هرکه معلومش نمی گردد که زاهد را که کشت گو سر انگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش . سعدی . و رجوع به معلوم شدن شود.