معلم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.) علایم راهنمایی در کنار راه و جاده. ج. معالم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.) علایم راهنمایی در کنار راه و جاده. ج. معالم.
(مُ عَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.) آموزنده، تعلیم کننده.
(مُ لَ) [ ع. ] (اِمف.) نشان دار، شناخته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معلم . [ م َ ل َ ] (ع اِ) نشان که در بیابان بود. (مهذب الاسماء). نشان راه . (دهار). نشان که به راه نهند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). آنچه بدان وسیله می توان راه را پیدا کرد مانند نشان و جز آن . ج، معالم . (از اقرب الموارد). اثر راه .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : لازالت مضیئة المعلم راسخة العلم . (سندبادنامه ص ١٠). ◄ زمین برابر که در آن غیرعلامت راه چیزی نباشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). زمین هموار برابر که در آن جز نشان راه چیزی نباشد. ج، معالم . (ناظم الاطباء). ◄ معلم الشی ٔ؛ جای گمان بردن چیزی که در آنجاست و آنچه بدان استدلال نمایند بر آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جایی که گمان وجود چیزی در آنجا رود. مظنة. (از اقرب الموارد). ◄ جای علم خواندن . مدرس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معلم . [ م ُ ل َ ] (ع ص ) نقش دار و مخطط، چه عَلَم به معنی نقش و نشان است . (غیاث ) (آنندراج ). نگارکرده . نگارین . مطرز. منقش (جامه و جز آن ). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ز اشک ابر نیسانی به دیبا شاخ شد معلم ز بوی باد آذاری به عنبر شاخ شد معجون . رودکی . بر لب رودو در باغ امیر از گل نو گستریده ست تو پنداری وشی معلم . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٣٤). به مروارید و دیبا شادباشد هرکسی جز من که دیبای بناگوشم به مروارید شد معلم . ناصرخسرو. خورشید اهل دین به بقای تو روشن است دیبای آفرین به ثنای تو معلم است . سوزنی . بر دوش فلک قبای کحلی در چشم قضا نموده معلم . انوری . پس به دست خروش بر تن دهر چاک زن این قبای معلم را. خاقانی . چو در سبزپوشان بالا رسیدم دگر جامه ٔ حرص معلم ندارم . خاقانی . ده دهی باشد زر سخنم گرچه مرا چون نجیبان دگر جامه به زر معلم نیست . خاقانی . پای در دامان غم کش کز طراز خوشدلی آستین دست کس معلم نخواهی یافتن . خاقانی . پانصد تا معلم به اسم حسام الدوله ابوالعباس تاش . (تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٨). قبای معلم سبزگار (کذا) روزگار دوخت به خیاطو مقراض محتاج نگشت . (سندبادنامه ص ٢). گفت سعدیا چگونه بینی این دیبای معلم را بر این حیوان لایعلم . (گلستان ). عروس زشت زیبا چون توان بود وگر بر خود کند دیبای معلم . سعدی . ◄ هر چیزی که ممتاز باشد و شناخته شود از نشان و علامت مخصوصی . (ناظم الاطباء). نشاندار. با علامت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به شرف نام بزرگ اولاد مرتضوی و اکباد مصطفوی معلم و مطراست . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١١٩). ◄ آگاه کرده شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به اعلام شود. ◄ سواری که علامت شجاعان را در جنگ بر خود نصب کرده باشد. (از اقرب الموارد) . ◄ (اِ) موضع تعلیم . (ناظم الاطباء).
معلم . [ م ُ ع َل ْ ل َ ] (ع ص ) تعلیم داده شده و آداب آموزانیده شده و اکثر استعمال این لفظ در حیوانات است چون سگ معلم و بوزنه ٔ معلم و طوطی معلم و علی هذا القیاس . (غیاث ) (آنندراج ). آموخته شده و تعلیم شده و پندداده شده و تربیت شده خواه انسان باشد و یا اسب و یا سگ شکاری و یا مرغ شکاری . (ناظم الاطباء) : هرچه آورد به چنگ همه بهره ٔ تو است وین اندر او نشانی کلب معلم است . سوزنی . تا چند روز بینی سگبانش برنهاده شیرمرا قلاده همچون سگ معلم . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٣٣٧). صیادی سگی معلم داشت . (سندبادنامه ص ٢٠٠). تعلیم رایض در دقایق ریاضت بهیمه را مرتاض می گرداند و معلم و مهذب می کند. (سندبادنامه ص ٥٤). شریفترین انواع آن است که کیاست و ادراک او به حدی رسد که قبول تعلیم و تأدیب کند تا کمالی که در او مفطور نبود، او را حاصل شود مانند اسب مؤدب و باز معلم . (اخلاق ناصری ). از بیم شیر رایت عدلش همیشه گرگ در حفظگوسفند چو کلب معلم است . ابن یمین .
واژگان فارسی سره واژهدان
دبیر، آموزنده، آموزگار، استاد