معروف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معروف . [ م َ ] (ع ص ) مشهور و شناخته . خلاف منکر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شناخته شده و شهرت یافته و نامور. (ناظم الاطباء). مشهور. (اقرب الموارد). نامی . نامدار. نامبردار. بلندآوازه . روشناس . سرشناس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چگونه گیرد پنجاه قلعه ٔ معروف یکی سفر که کند در نواحی لوهر. عنصری . اما حدیث قرمطی به از این باید که وی را بازداشتند بدین تهمت نه مرا و این معروف است .... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨١). در روزگار امیر مودود معروف تر گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٥). پیمانه ٔ این چرخ را همه نام است معروف به امروز ودی و فردا. ناصرخسرو. گر زی تو قول ترسا مجهول است معروف نیست قول تو زی ترسا. ناصرخسرو. ز فعل نیک باید نام نیکو مرد را زیرا به داد خویشتن شد نز پدر معروف نوشروان . ناصرخسرو. این اردشیر ظالم و بدخوو خونخوار چند معروف را بکشت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٣). به آبی رسید که به راهب معروف بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٣). مگر آنکه سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف . (گلستان ). ندانی که در کرخ تربت بسی است بجز گور معروف، معروف نیست . (بوستان ). در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده . سعدی . - گل معروف ؛ در بیت ذیل از فرخی به معنی سوری است چه پیش قدما آنگاه که گل گویند مراد گل سوری باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : از بس گل مجهول که در باغ بخندید نزدیک همه کس گل معروف شد آخال . فرخی (یادداشت ایضاً). - معروف شدن ؛ شهرت یافتن . مشهور گشتن . شناخته شدن : معروف شد به علم تو دین زیرا دین عود بود و خاطر تو مجمر. ناصرخسرو. به مردی چو خورشید معروف از آن شد که صمصام دادش عطا کردگارش . ناصرخسرو. زیرا که چو معروف شد این بنده سوی تو مجهول بمانده ست ز بس جهل توسالار. ناصرخسرو. معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست با تو مجال آنکه بگویم حکایتی . سعدی . - معروف گشتن ؛ معروف شدن . شهرت یافتن : معروف گشته از کف او خاندان او چون از سخای حاتم طی خاندان طی . منوچهری . ◄ (اِ) نیکویی . (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ) (آنندراج ). دهش و احسان . (ناظم الاطباء). احسان . (اقرب الموارد). ◄ خیر. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ هر چیزی را گویند از اطاعت خدای تعالی و تقرب به او و نیکویی به مردم که مشهور باشد. هر کار مشروع و روا و شایسته . (ناظم الاطباء). هرآنچه در شرع پسندیده باشد. (از تعریفات جرجانی ). ضد منکر است و آن هر چیزی است که در شرع پسندیده باشد و گویند هرآنچه نفس بدان خوشی و آرامش یابد و آن را نیک شمرد. (از اقرب الموارد): نماز را برپا داشتند و زکوة را دادند و به معروف حکم کردند و از منکر بازداشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٤). سوی یزدان منکر است آنکو به تو معروف نیست جز به انکار توام معروف را انکار نیست . ناصرخسرو. - امر به معروف ؛ امر کردن کسان برای انجام دادن واجبات شرعی . مردم را به طاعت خداو روی آوردن به اعمال مشروع و شایسته ٔ دین راهنمائی کردن . مقابل نهی از منکر : چه بسیار مردم بینم که امر به معروف کنند و نهی از منکر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٨). و رجوع به ترکیب بعد شود. - امر معروف ؛ امر به معروف : چو منکر بود پادشه را قدم که یارد زد از امر معروف دم . سعدی (بوستان ). و رجوع به ترکیب قبل شود. ◄ (ص ) در اصطلاح محدثان، قسمی از مقبول است، مقابل منکر و گفته اند معروف حدیثی را گویند که راوی ضعیفی برای کسی که اضعف از اوست روایت کرده باشد برطریق مخالف . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). در اصطلاح محدثان حدیثی است مقبول که راوی آن ضعیف بود و مخالف با حدیث دیگری باشد که ضعیف تر از آن است . (فرهنگ علوم نقلی جعفر سجادی ). ◄ لفظی است که به هر دو زبان عربی و عجمی موضوع باشد بی تغییری چون مکه و مدینه و اکثر اسماء مواضع و اودیه و اعلام از این اقسام است اما آنچه از مختصر ابن حاجب مستفاد می شود این نوع داخل معرب است و اتفاق لغتین بعید است و اعلام موضوع نیست در لغت و از اینجاست که اعلام را از قسم حقیقت و مجاز خارج گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ فعلی که نسبت به فاعل داشته باشد و مجهول فعلی باشد که نسبت به مفعول دارد. (غیاث ). در اصطلاح نحویان فعل معلوم را معروف نیز گویند. مقابل مجهول . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به معلوم شود. ◄ (اصطلاح دستوری ) واو و یاء بر دو نوع بوده است : معروف و مجهول . واو و یاء چون کاملاً تلفظ می شد آنها را معروف نامیدند مانند واو در کلمات : فروز، تموز، شوخ، کلوخ، دور. و یاء در کلمات : بیخ، جاوید، تیر، پیش، ریش . (از دستور قریب و بهار و... ج ١ ص ١٣). و رجوع به مجهول شود. ◄ مردی که بر دست ریش دارد. (مهذب الاسماء). صاحب دست کف ریش . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی که کف دست وی ریش باشد. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) گوشه ای است از شعبه ٔ همایون . (تعلیقات بهجت الروح چ بنیاد فرهنگ ایران ص ١٣٢).