معرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ رَ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- آشکار شده.<BR>۲- کلمهای که آخر آن اعراب داشته باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ عَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) عربی شده، لغتی که عرب آن را از زبان دیگر گرفته پس از تغییر و تصرف به شکل لغت عربی درآورده باشد.
(مُ رَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- آشکار شده. ۲- کلمهای که آخر آن اعراب داشته باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معرب . [م ُ ع َرْ رَ ] (ع ص ) از عجمی به عربی آورده شده و این نوعی از لغت است که در اصل عجمی باشد و عرب در آن تصرف کرده از جنس کلام خود ساخته باشند. (غیاث ) (آنندراج ). تازیگانیده شده یعنی لفظ عجمی را به عربی آوردن و در آن تصرف کرده از جنس کلام عرب گردانیدن . (ناظم الاطباء). لفظی است وضعکرده ٔ غیرعرب که عرب آن را استعمال کرده باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). لغتی که در اصل غیرعربی بوده و عرب آن را به طرز و صورت زبان خویش نزدیک و استعمال کرده اند مانند صنج از چنگ، قفش از کفش، سرجین از سرگین، جاموس از گاومیش و نظایراینها. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و این لفظ پارسی است معرب کرده، یعنی تازی گردانیده . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً).
معرب . [ م ُ رَ ] (ع ص ) واضح کرده شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ اعراب داده شده و اعراب حرکات حروف را گویند. (غیاث ) (آنندراج ). اعراب داده شده . (ناظم الاطباء).کلمه ای که حرکات حروف آن ضبط شده باشد : ز خون دلها خطی نوشت خامه ٔ حسن که آن به حلقه و خال است معرب و معجم . مسعودسعد. ◄ به اصطلاح نحو، لفظی که مختلف گرددآخر آن به اختلاف عوامل . (غیاث ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). کلمه ای است که در آخر آن بواسطه ٔ عامل صوری یا معنوی یکی از حرکات یا یکی از حروف باشد لفظاً یا تقدیراً. (از تعریفات جرجانی ). کلمه ای است که آخر آن به اختلاف عوامل مختلف گردد لفظاً یا تقدیراً و معرب بر دو قسم است : فعل مضارع و اسم متمکن . و اسم متمکن خود بر دو نوع است : یکی آنکه تنوین و تمام حرکات سه گانه را می پذیرد مانند زید و رجل و این قبیل اسماءرا منصرف و امکن نیز گویند. نوع دیگر آنکه جر و تنوین نمی پذیرد و در موضع جر فتحه می گیرد مانند احمد و ابراهیم مگر اینکه اضافه شود یا الف و لام بدان داخل گردد و این قبیل اسمها را غیرمنصرف نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
معرب . [ م ُ رِ ] (ع ص ) اسبی که اصیل باشد و مؤنث آن مُعرِبَة است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). اسب تازی گرامی نژاد. (ناظم الاطباء). ◄ خداوند اسبان تازی گرامی نژاد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) مردم و گویند: مابها معرب ؛ ای احد. (منتهی الارب ). گویند ما بالدار معرب ؛ نیست در خانه کسی . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
تازی شده