معتدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معتدل . [ م ُ ت َ دِ ] (ع ص ) راست و برابر. و رجوع به اعتدال شود. ◄ میانه حال .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). به اندازه ٔ متوسط. میانه . بین دو حال در کم یا کیف : معتدل نیست آب و خاک تنت انده قد معتدل چه خوری . خاقانی . از کف و شمشیر تست معتدل ارکان ملک زین دو اگر کم کنی ملک شود ناتوان . خاقانی . - معتدل القامه ؛ معتدل بالا. میانه بالا. معتدل قامت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).و رجوع به ترکیبهای معتدل قامت و معتدل بالا شود. - معتدل بالا ؛ میانه بالا. معتدل القامه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن که قامتی نه کوتاه ونه بلند داشته باشد : واثق مردی بود سپید... معتدل بالا و فراخ چشم . (مجمل التواریخ و القصص ). - معتدل خلقت ؛ آنکه اندامی متوسط دارد. معتدل هیأت : فعمة؛ زن معتدل خلقت آکنده ساق . (منتهی الارب ). و رجوع به معتدل هیأت شود. - معتدل قامت ؛ میانه بالا. معتدل بالا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چشمش در میان نظارگیان بر پسری افتاد... سخت نیکوروی و طرفه و زیبا، تمام خلقت، معتدل قامت . (نوروزنامه ). و رجوع به ترکیب معتدل بالا شود. - معتدل هیأت ؛ آنکه هیأتی میانه دارد. که تن و بالایی نه چندان کلان وبلند و نه چندان خرد و کوتاه داشته باشد. میانه اندام : آنگاه دانه ٔ مستقیم بنیت، معتدل هیأت، لطیف طبیعت، کریم جبلت بیاوردند. (سندبادنامه ص ٤٣).و رجوع به ترکیب معتدل خلقت شود. ◄ مناسب هر چه باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ میانه رو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ نه سرد و نه گرم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و اندر وی آبهای روان است و هوای معتدل است . (حدودالعالم ). و نعمتی فراخ و هوایی معتدل . (حدود العالم ). بهار دولت او آن هوای معتدل دارد که گردون خرف را تازه کرد ایام برنایی . انوری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). غوغای سرما از بیم خنجر بید فرونشست و هوا معتدل گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٤٩). هوایی معتدل چون خوش نخندیم تنوری گرم نان چون در نبندیم . نظامی . ◄ یکی از امزجه ٔ نه گانه در طب قدیم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و نزدیک طبیبان معنی معتدل تمامی بخش هراندامی است از هر کیفیتی و این چنین باشد که هر اندامی از اندامهای یکسان چندانکه او را به کار آید از گرمی و سردی و خشکی و تری یافته باشد و مزاجی که او را شاید پدید آمده . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - معتدل مزاج ؛ آنکه اعتدال مزاج دارد. آنکه اعتدال طبع دارد : شرابی که نه تیره بود و نه تنک ... مردمان معتدل مزاج را شاید. (نوروزنامه ). - ◄ که از جهت طبیعت موزون باشد. که در گرمی و برودت و جز اینها متعادل باشد : شکر و روغن بروی کردم تا معتدل مزاج شد و سریعالهضم گشت . (سندبادنامه ص ٢٩١ و ٢٩٢). ◄ بیتی باشد که عروض و ضرب آن در وزن یکسان باشند. یعنی اگر عروض مستفعلن باشد ضرب هم مستفعلن باشد و اگر مفعولن باشد ضرب نیز مفعولن بود. (المعجم چ مدرس رضوی ص ٤٨). ◄ در اصطلاح اهل حساب عدد مساوی را گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون ).