معتبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معتبر. [ م ُ ت َ ب ِ ](ع ص ) پندگیرنده . اعتبارگیرنده . عبرت گیرنده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ به شگفت آمده . ◄ قیاس کننده به یکدیگر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از منتهی الارب ). و رجوع به اعتبار شود.
معتبر. [ م ُ ت َ ب َ ] (ع ص ) محترم و باآبرو و باحرمت و عزت و بزرگوار و نیک نام . ج، معتبرین . (ناظم الاطباء). ارجمند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : فقها و معتبران را بخواند و سوگندان بر زبان راند که جز ضیعتی که به گوزگانان دارد... هیچ چیزی ندارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٤). در راه تو هرکه خاک در شد در عالم عشق معتبر شد. عطار. قاضی با یکی از علمای معتبر که هم عنان او بود گفت . (گلستان ). عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده . (گلستان ). پیش از این هر بزرگ معتبر صاحب ناموس و خواجه که در بازار رفتی چند خربنده پیرامون او در می آمدند. (جامعالتواریخ رشیدی ). - معتبر شدن ؛ نیک نام شدن و دارای آبرو و بزرگوار گشتن . (ناظم الاطباء). دارای اعتبارشدن : در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یارب مباد آنکه گدا معتبر شود. حافظ. گو شاهم اعتبار کند گرچه گفته اند یارب مباد آنکه گدا معتبر شود. قاآنی (از امثال و حکم ج ٤ ص ٢٠٢٨). یارب مباد آنکه گدا معتبر شود. گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود. (از امثال و حکم ج ٤ ص ٢٠٢٨). ◄ محل اعتماد و امین و دارای امانت و دیانت .(ناظم الاطباء) : از معتبران و مقبول قولان وقایع گذشته را استماع افتاد. (جهانگشای جوینی ج ١ ص ٧). ◄ بااعتبار. قابل اعتبار. استوار. پادار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). متین : در همه ٔ معانی مقابله ٔ کفات نزدیک اهل مروت معتبر است . (کلیله و دمنه ). زیرا که معرفت قوانین سیادت و سیاست در جهانداری اصلی معتبر است . (کلیله و دمنه ). چه هر کجا مضرت شامل دیده شد... و موجب دلیری مفسدان گشت ... و هر یک در بدکرداری و ناهمواری آن را دستور معتمد و نمودار معتبر ساختند، عفو و اغماض ... را مجال نماند. (کلیله و دمنه ). طرف رکابت چنانک روح امین معتبر بند عنانت چنانک حبل متین معتصم . خاقانی . جاهل آسوده فاضل اندررنج فضل مجهول و جهل معتبر است . خاقانی . وصفی چنان که در خور حسنش نمی رود آشفته حال را نبود معتبر سخن . سعدی . عیب یاران و دوستان هنر است سخن دشمنان نه معتبر است . سعدی . از خوف تطویل الفاظ حدیث مکتوب نشد و اعتماد بر آنکه اکثر این احادیث مدون است و در کتب معتبر مکتوب . (اورادالاحباب و فصوص الآداب چ دانشگاه ص ٢). - معتبر داشتن ؛با اعتبار دانستن . استوار داشتن : و بر مردمان واجب است که در کسب علم کوشند و فهم در آن معتبر دارند. (کلیله و دمنه ). که اگر در هر باب ممارست خویش معتبر دارد همه عمر در محنت گذرد. (کلیله و دمنه ). - معتبر دانستن ؛ درست و استوار داشتن . با اعتبار دانستن . معتبر شمردن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - معتبر شمردن ؛ معتبر دانستن . و رجوع به ترکیب قبل شود. ◄ در اصطلاح اهل حدیث، روایتی است که تمام یاعده ای از فقها بدان عمل کرده باشند یا دلیل بر صحت آن اقامه شده باشد. (فرهنگ علوم نقلی جعفر سجادی ).