معبس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معبس . [ م ُ ع َب ْ ب َ ] (ع ص ) روی در هم کشیده . ترشروی . (کلیات شمس چ فروزانفر جزو هفتم، فرهنگ نوادر لغات ) : ضحاک بود عیسی عباس بود یحیی این ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس . مولوی . و رجوع به تعبیس شود. - روی معبس کردن ؛ روی درهم کشیدن . چهره دژم کردن . روی ترش کردن : تا بعد نبی کیست سزاوار امامت بیهوده مخا ژاژ و مکن روی معبس . ناصرخسرو.