معبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معبر.[ م ِ ب َ ] (ع اِ) کشتی و پل و آنچه بدان از دریا و جز آن گذرند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).کشتی . آنچه بدان از دریا عبور کنند. (غیاث ). آنچه بوسیله ٔ آن بتوان از رودخانه عبور کرد مانند پل یا کشتی . (از اقرب الموارد). آلت گذشتن از آب چون کشتی و امثال آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آنکه اندر ژرف دریا راه برده روز و شب با امید سود از این معبر بدان معبر شود. فرخی . کشتیی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم . خاقانی . دریای پرعجایب وز اعراب موج زن از راحله جزیره و از مکه معبرش . خاقانی . گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته . (گلستان ).
معبر. [ م ُ ع َب ْ ب ِ ] (ع ص ) خواب گزار. (زمخشری ). کسی که تعبیر خواب می کند. (ناظم الاطباء). خواب گزارنده . آنکه خواب را تفسیر کند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بامداد معبری را بخواند و پرسید که تعبیر این خواب چیست . (قابوسنامه ). یا سودازده ٔ عشق را که در پرده ٔخواب ... معانقه ٔ معشوق خیال بندد معبرش هم مفارقت تأویل نهد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٦٥). ◄ تعبیرکننده و بیان کننده . (غیاث ) (آنندراج ).
معبر. [ م ُ ع َب ْ ب َ ] (ع ص ) خواب تعبیر کرده شده . (ناظم الاطباء). تعبیر کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ) : بگوی به خواب چنان دیدی که از آسمان گوسفند و بره و امثال آن باریدی و این معبر است بدان معنی که در این عهد به فر دولت ... جمله ٔ خلایق رنگ موافقت گرفته اند. (مرزبان نامه ).