معاینة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معاینة. [ م ُ ی َ ن َ ] (ع مص ) رویاروی چیزی را دیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادرزوزنی ). دیدن به چشم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). به چشم دیدن . عِیان . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به معاینه شود. - امثال : لیس الخبر کلمعاینة. (حدیث ). ◄ برادر مادر و پدری بودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ بعد شود. ◄ (اِمص ) برادری از پدر و مادر و گویند: بینهم معاینة؛ ای اخوة من اب و ام . (ناظم الاطباء). برادری میان اعیان یعنی برادری از پدر و مادر. (از اقرب الموارد).
معاینه . [ م ُ ی َ ن َ / ی ِ ن ِ ] (از ع، اِمص ) به چشم دیدن . رویاروی دیدن چیزی را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و از آن شرح کردن نباید که به معاینه حالت و حشمت ... دیده آمده است . (تاریخ بیهقی ). به نظاره ایستاده بودم و آنچه گویم از معاینه گویم . (تاریخ بیهقی ). حازم ... پیش از حدوث خطر و معاینه ٔ شر چگونگی آن را شناخته باشد. (کلیله و دمنه ). مرا تو راحت جانی معاینه نه خبر که را معاینه باشد خبر چه سود کند. (از اسرارالتوحید). کیفیت آن جز به معاینه در ادراک نیاید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤١٢). حقیقت خبر و استکمال و صف آن جز به معاینه و مشاهده امکان نپذیرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٢٣). - به معاینه دیدن ؛ معاینه دیدن : امیر برنشست پوشیده متنکر به جایی بیرون رفت وبه معاینه بدید آنچه سالاران گفته بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩١). و رجوع به ترکیب معاینه دیدن شود. - معاینه دیدن ؛ به رأی العین دیدن . شاهد عینی بودن : و او سیرت خاندان قضاء پارس دانسته بود و معاینه دیده . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٨). این زال سرسپید سیه دل طلاق ده اینک ببین معاینه فرزند شوهرش . خاقانی . آثار انصار دین معاینه بدیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤١١). معاینه بدیدم که پاره پاره به هم می دوخت . (گلستان ). ز دیدنت نتوانم که دیده بردوزم اگر معاینه بینم که تیر می آید. سعدی (گلستان ). - معاینه رفتن ؛ دیده شدن . مشهود شدن . مشاهده شدن : و بعضی احوال معاینه رفت و از معتبران و مقبول قولان وقایع گذشته را استماع افتاد. (جهانگشای جوینی ج ١ ص ٧). - معاینه ٔ محل ؛ بازدید مراجع قضایی یااداری از محل وقوع جرم یا مورد دعوی و اختلاف یا موضوع حق . (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ). ◄ تفحص و دیدن طبیب مریض را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بررسی و دقت طبیب در وضع بیمار. دقت در چگونگی بیماری بوسیله ٔ پزشک . - حق المعاینه ؛ وجهی که بیمار به طبیب دهد. دستمزد پزشک . (ازیادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (اصطلاح عرفانی ) معاینه یعنی دیدن و مشاهده کردن و معاینات بر سه گونه اند: یکی معاینه ٔ ابصار و دیگری معاینه ٔ عین القلوب که علم یقینی باشد و معاینه به شواهد دانش باشد و سه دیگر معاینه ٔ روح که معاینه ٔ عین حق باشد. (فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی دکتر سید جعفر سجادی ). ◄ (ص، ق ) آشکار. آشکارا. روشن و واضح . عیان : وان نسترن چو مشک فروشی معاینه ست در کاسه ٔ بلور کند عنبرین خمیر. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٣). اگر او را چیزی شنوانند یا شنوانیده اند یا معاینه بدو نمایند... شخص امیر ماضی ... را در پیش دل و چشم او نهد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٣). اکنون مرا مقرر گشت و معاینه شد که بکتغدی و سباشی را با اینها جنگ کردن چنین صواب نبود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٣). دل صادق بسان آینه است رازها پیش او معاینه است . سنائی (از امثال و حکم ج ٢ ص ٨٢١). چو حق معاینه دانی که می بباید داد به لطف به که به جنگ آوری و دلتنگی . سعدی (گلستان ). دل مؤمن بسان آینه است همه نقشی در او معاینه است . اوحدی (از امثال و حکم ج ١ ص ٨٣). ◄ (اِ) بیناب و هر چیز که در حین مکاشفه دیده می شود. (ناظم الاطباء).