معاذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) پناه بردن.<BR>۲- (اِ.) پناهگاه، مأمن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) پناه بردن. ۲- (اِ.) پناهگاه، مأمن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معاذ. [ م ُ ] (اِخ )ابن جبل بن عمروبن اوس انصاری خزرجی مکنی به ابوعبدالرحمن (٢٠ قبل از هجرت - ١٨ هَ . ق .) از صحابه ٔ جلیل القدر و عالم به حلال و حرام بود و در جوانی اسلام آوردو در جنگهای بدر واحد و خندق حضور داشت و پیغمبر اورا پس از غزوه ٔ تبوک به عنوان قاضی و راهنما به سوی اهل یمن گسیل داشت و نامه ای به آنان فرستاد و چنین نوشت : «انی بعثت لکم خیر اهلی » و معاذ تا هنگام رحلت پیغمبر در یمن بود و چون ابوبکر به خلافت رسید به مدینه بازگشت و سپس با ابوعبیده ٔ جراح در جنگ شام شرکت کرد و چون ابوعبیده در عمواس به مرض طاعون دچار شد معاذ را به جای خود تعیین کرد. از او در صحیحین ١٥٧ حدیث نقل شده است . وی در اردن درگذشت . (از اعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٥٠) : پرهیزگارتر ز معاذ جبل تویی چه آنکه آشکاره و چه آنکه در نهان . خاقانی . چون باز به طاعت آیی از پاکدلی یحیی بن معاذی و معاذ جبلی . خاقانی .
معاذ. [ م َ ] (ع مص ) پناه بردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - معاذاﷲ ؛ کلمه ٔ انکار یعنی پناه می برم به خدا و این کلمه را در انکار شدید گویند مانند کلمه ٔ برکست و یا برگست و ژگس . (ناظم الاطباء). معاذ مصدر میمی است که در ترکیب مفعول مطلق فعل محذوف واقعشده و آن اعوذ باشد پس در اصل اعوذ معاذاﷲ بود یعنی پناه می خواهم پناه خواستن به خدای تعالی . (غیاث ) (آنندراج ). پناه بخدا. خدای مکناد. حاش ﷲ. پرگست . پرگس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : قالت هیت لک قال معاذاﷲ انه ربی احسن مثوای انه لایفلح الظالمون . (قرآن ٢٣/١٢). قال معاذاﷲ ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذاً لظالمون . (قرآن ٧٩/١٢). معاذاﷲ که من نالم ز خشمش وگر شمشیر بارد ز آسمانش . یوسف عروضی . چرا نتاند تاند من این غلط گفتم بدین عقوبت واجب شود معاذاﷲ. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٥٧). معاذاﷲ که خریده ٔ نعمتهایشان باشد کسی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٦). معاذاﷲ چنین نتواند الا خدای پاک بی انباز و یاور. ناصرخسرو. طیبتی می کنم معاذاﷲ از پی خرمی مجلس شاه . مسعودسعد. نه نگفتم نکو معاذاﷲ بل همه کار من به سامان است . مسعودسعد. بنگفتم نکو معاذاﷲ این سخن را قوی نیامد لاد. مسعودسعد. گمان مبر که به روی تو ای بهشتی روی نظر به چشم خیانت کنم معاذاﷲ. سوزنی . ترا هجا نکند انوری معاذاﷲ نه او که از شعرا کس ترا هجا نکند. انوری . ز بند شاه ندارم گله معاذاﷲ اگر چه آب مه من ببرد در مه آب . خاقانی . آن عرب گفتا معاذاﷲ لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا. مولوی . چنین صورت نبندد هیچ نقاش معاذاﷲ من این صورت نبندم . سعدی . به مأوی سرفرود آرند درویشان معاذاﷲ وگر خود جنةالمأوی بود مأوای درویشان . سعدی . دوستان هرگز نگردانند رو از جور دوست نی معاذاﷲ قیاس دوست با دشمن مکن . سعدی . معاذاﷲ که ما به غیر از ائمه ٔ دوازده گانه که امامت ایشان محقق و روشن است دیگری را امام دانیم . (تاریخ قم ص ٢١٨). پس مهتدی گفت معاذاﷲ، پناه می گیریم به خدا از آنکه من به جور حکم کنم . (تاریخ قم ص ١٤٨). و رجوع به عوذو عیاذ شود. ◄ (اِ) جای پناه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). (غیاث ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ملاذ. ملجاء. کهف . مأوی . پناه . پناهگاه . اندخسواره . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معاذ. [ م ُ ] (اِخ )ابن معاذ. رجوع به ابوالمثنی معاذبن معاذ... شود.