مطواع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مطواع . [ م ِطْ ] (ع ص ) فرمانبردار. (منتهی الارب ) (دهار) (آنندراج ). فرمانبردار و مطیع. (ناظم الاطباء). مطواعة. مطیع. (اقرب الموارد). بسیار فرمانبردار. سخت مطیع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : یک بنده ٔ مطواع به از سیصد فرزند کاین مرگ پدر خواهد و آن عمر خداوند. رودکی (یادداشت ایضاً). مکره بگه بخل تو باشی و نه مطواع مطواع گه جود تو باشی و نه مکره . منوچهری . تا جهان باشد جبار نگهبان توباشد بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باشد. منوچهری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خواهم که ز من بنده ٔ مطواع سلامی پوینده و یابنده چویک درّ معمر. ناصرخسرو. صد بنده ٔ مطواع فرو بست به درگاه از قیصری و مکری و بغدادی و خانیش . ناصرخسرو. هیکلت بس شگرف گاه طلاع کودکان را چرا شوی مطواع . سنائی . هر چند عدد مرد ایشان زیادت از هفتاد هزار بود مطواع او شدند. (جهانگشای جوینی ). در سرّا و ضرّا امیر جیوش را مطواع نه به توقع جامگی و اقطاع . (جهانگشای جوینی ).