مطرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ طَ رَّ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمف.) دور کرده شده، تبعید شده.<BR>۲- کشیده شده (تازیانه).<BR>۳- (ص.) دراز، طولانی، مفصل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ طَ رَّ) [ ع. ] ۱- (اِمف.) دور کرده شده، تبعید شده. ۲- کشیده شده (تازیانه). ۳- (ص.) دراز، طولانی، مفصل.
(مُ طَّ رِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- تاریک و تیره شونده. ۲- پی یکدیگر شونده. ۳- راست روان.
(مِ رَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- نیزه کوتاه. ۲- پرچم، درفش. ج. مطارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مطرد. [ م ُطْ طَ رِ ] (ع ص ) بر یک وتیره شونده و پی یکدیگرشونده . (غیاث ) (آنندراج ). شتر که پی درپی در سیر و حرکت باشد و بازنایستد. (از ذیل اقرب الموارد). ◄ جدول مطرد؛ جوی راست روان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
مطرد. [ م ُ طَرْ رَ ] (ع ص ) روز دراز. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ دراز. طولانی : ابر چنان مطرد سیاه و بر او برق همچو مذهب یکی کتاب مطرد. منوچهری . ◄ رانده شده . (ناظم الاطباء).
مطرد. [ م ِ رَ ] (ع اِ) نیزه ٔ کوتاه که بدان وحوش را زنند و صید کنند. (غیاث ) (از اقرب الموارد). نیزه ٔ خرد که بدان شکار کنند. (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). مک . (السامی فی الاسامی ). آن نیزه ٔ کوتاه است که بدان صید کنند. (صراح اللغة). زوبین . مک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بر بوستان لشکر کشد مطرد به خون اندرکشد. ناصرخسرو. ◄ علم . رایت . درفش . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : باغ پنداری لشکرگه میراست که نیست ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم . فرخی . برکشیده آتشی چون مطرد دیبای زرد گرم چون طبع جوان و زرد چون زر عیار. فرخی . هامون گردد چو چادروشی سبز گردون گردد چو مطرد خز ادکن . فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٢٧٣). ابر چنان مطرد سیاه و بر اوبرق همچو مذهب یکی کتاب مطرد. منوچهری . و به بغداد اندر، موفق فرمان داد تا نام عمرولیث به همه ٔ علامتها و مطردها و سپرها و در خانه ها و دکانها برنبشتند. (تاریخ سیستان ). جلال و مطرد و مهد و عماری بگونه چون بنفشه جویباری . (ویس و رامین ). و غلامان ساخته با علامتها و مطردها و خیل . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥). به باغ رایت عالیش سرو آزاد است به کوه مطرد رنگینش لاله ٔ نعمان . مسعودسعد. مطرد سرخ شفق، دست هوا کرد شق پیکر جرم هلال گشت پدید از میان . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٥). ◄ در شرح دیوان خاقانی جامه ای که در زیر جامه پوشند. (غیاث ) (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
زوبین، نیزه درفش، رایت دیبا، حریر