مصفا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصفا. [ م ُ ص َف ْ فا ] (ع ص ) مصفی . تصفیه شده . پاک شده . پاکیزه گشته . (یادداشت مؤلف ). پاک و صاف، چون شراب مصفا و عیش مصفا. (آنندراج ). پاک . تمیز. پاکیزه . روشن . بی آلودگی . بی آلایش . عاری از آلودگیها و پلیدیها. بی شائبه : تا زین جهان به صبر برون نایی چون یابی آن جهان مصفا را؟ ناصرخسرو. آبی است جهان تیره و بس ژرف بدو در زنهار که تیره نکنی جان مصفا. ناصرخسرو. مرغ از شبستان حرم میوه ز بستان ارم گردون ز دستان کرم شیر مصفا ریخته . خاقانی . گرانسایه زیر سبکروح بهتر چو سنگ سیه زیر آب مصفا. خاقانی . چو مریم سرفکنده ریزم از طعن سرشکی چون دم عیسی مصفا. خاقانی . هرآینه چون مرآت حکم از زنگار غرض و میل مصفاست واثقم که اگر تفحص بسزا رود همه حال برائت و ذمت من ظاهر گردد. (انوار سهیلی ). نیست به بزم زمانه عیش مصفا شیشه ٔ گردون می زلال ندارد. شیخ العارفین (از آنندراج ). - مصفا شدن ؛ پاک شدن . خالی شدن . تصفیه شدن . تهی گشتن : خانه از موش تهی کی شود و باغ ز مار مملکت از عدوی خرد مصفانشود. منوچهری . - ◄ صافی شدن . پاک و بی آلایش گشتن . پاکیزه شدن . بی آلایش گشتن : با خصم گوی علم که بی خصمی علمی نه پاک شد نه مصفا شد. ناصرخسرو. - مصفا کردن دل (ضمیر) ؛ پاکیزه نمودن . پاک ساختن . صافی گردانیدن . خالی ساختن از بدیها و پلیدیها : بر گنج نشسته ست گرد حجت جان کرده منقا و دل مصفا. ناصرخسرو. بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر زو نعت مصطفای مزکا برآورم . خاقانی . - مصفا گردیدن (گشتن ) ؛تصفیه شدن . پاک شدن . پالوده گشتن : دگر ره چون مصفا گردد آن خون وز او خون سپید آید به بیرون . ؟
مترادف و متضاد واژهدان
باصفا، پاک، خرم، دلگشا، نزه (متضاد: دلگیر) بیآمیغ، خالص، ناب، زلال (متضاد: ناخالص، آلوده)
واژگان فارسی سره واژهدان
سرسبز، خوش آب و هوا، خرم
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه