مصروع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصروع . [ م َ ] (ع ص ) برزمین افکنده شده . (آنندراج ). ◄ (اصطلاح پزشکی ) صرع زده و کسی که گرفتار بیماری صرع باشد. (ناظم الاطباء). بیمار صرع . (آنندراج ). مجنون . مبتلای به صرع . که به مرض صرع گرفتار باشد. (یادداشت مؤلف ) : دست در دست بُرده چون مصروع پای در پای می کشم چون مست . مسعودسعد. بحر مصروعی است از رشک سخاش زآن سراپایش مسلسل کرده اند. خاقانی . حکم بومعشر مصروع نگیرم گرچه نامش ادریس رصددان به خراسان یابم . خاقانی . خورشید شاه انجم و همخانه ٔ مسیح مصروع و تب زده ست و سها ایمن از سقام . خاقانی . پس از یک دم چو مصروعان بیهوش به هوش آمد دل سنگینش از جوش . نظامی . برآورداز جگر آهی شغبناک چو مصروعی ز پای افتاد بر خاک . نظامی . در او پیچید و آن شب کام دل راند به مصروعی بر افسونی غلط خواند. نظامی . آب را اگرچه پیوسته دست باد در سلسله می کشید اما چون مصروعان به سر می رفت . (جوامعالحکایات ج ١ ص ١٧). - مصروع خاوری ؛ آفتاب در محل برآمدن و فرورفتن . (برهان ) (آنندراج ). - مصروع گشته ؛ صرعی . گرفتار بیماری صرع . دیوگرفته : اگر نه دیوند این مردمان دیونشان چرا چو مردم مصروع گشته حیرانم ؟ مسعودسعد.