مصرح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ صَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) تصریح شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ صَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) تصریح شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصرح . [ م ُ ص َرْ رِ ] (ع ص ) کسی که آشکار سخن می گوید. (ناظم الاطباء). آنکه گشاده و روشن سخن گوید. (از منتهی الارب ). - یوم مصرح ؛ روز بی ابروباد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
مصرح . [ م ُ ص َرْ رَ ] (ع ص ) آشکارکرده . هویدا. آشکار. روشن . فاش . بی پرده . صریح . بصراحت . (یادداشت مؤلف ) : امیر را آگاه کردند و مصرح بگفتند که کار از دست می شود حرکت باید کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٢٥). از خویشتن نامه نویس و مصرح بازنمای که ازبرای وزارت تا وی را داده آید خوانده شده است .(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٤). رسولان را باز باید گردانید و مصرح بگفت که میان ما و شما شمشیر است و لشکرها ازبرای جنگ فرستاده شده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٤). مصرح بگفته بود که خون داماد را طلب باید کردو آن ولایت را بخواهد گرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٩١). مصرح بگفتیم که مر ما را چندان ولایت در پیش است ... می باید گرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٣). اما شرایط نیت در تیمم در نزد ابوحنیفه به این دلیل است که قصد داخل در ماهیت تیمم می باشد زیرا در کلمه ٔ فتیممواوجوب قصد و نیت مصرح است . (معارف بهاء ولد ص ٣٣٢). - یوم مصرح ؛ روز بی ابروباد. روز بی میغ. (دستوراللغة نطنزی ) (مهذب الاسماء). رجوع به مصرح [ م ُ ص َرْ رِ ] شود.