مصداق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- دلیل راستی سخن.<BR>۲- چیزی که دلیل راستی کسی باشد.<BR>۳- آن چه که منطبق بر امری گردد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- دلیل راستی سخن. ۲- چیزی که دلیل راستی کسی باشد. ۳- آن چه که منطبق بر امری گردد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصداق . [ م ِ ] (ع اِ) آلت صدق چیزی . (ناظم الاطباء). آلة صدق . (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). چیزی که صدق دیگری از او دریافت شود. نمونه . (یادداشت مؤلف ). ◄ گواه . (ناظم الاطباء) (غیاث ) (آنندراج ). حجت . آثار چیزی که دلیل راستی باشد. گواه راستی . دلیل راستی سخن . (ناظم الاطباء) (غیاث ) (آنندراج ). شاهد. آنچه بر راستی آن دلالت کند. (از تعریفات جرجانی ). ◄ گواهی (غیاث ) (آنندراج ). ◄ چیزی که مردم آن را راست دارند.(غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ موافق چیزی . (ناظم الاطباء) (از غیاث ). مجازاً آنچه موافق چیزی باشد. (آنندراج ). مطابق . موافق آنچه منطبق بر امری گردد. ج، مصادیق . (یادداشت مؤلف ) : «بسا قالی که از بازیچه برخاست چواختر می گذشت آن قال شد راست .» مصداق حال خواجه ٔ مذکور گشت . (عالم آرا ج ١ ص ١٥٩). ◄ (اصطلاح منطق ) موجودی خارجی که مفهوم بر آن صدق کند مثلاً: زید و عمرو و بکر مصداقهای مفهوم «انسان » هستند. ج، مصادیق . رجوع به مفهوم شود.
مترادف و متضاد واژهدان
مورد شاهد، گواه، مثال (متضاد: مفهوم)
واژگان فارسی سره واژهدان
گواه راست، گواه، راستگوی، راست نماد