مصح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصح . [ م ُ ص ِح ح ] (ع ص ) صاحب اهل و مواشی تندرست . (ناظم الاطباء).
مصح . [ م َ ] (ع مص ) رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ سپری شدن چیزی . ◄ تراویدن تری از چیزی . ◄ بردن و ربودن چیزی را. ◄ برگردیدن رنگ شکوفه ٔ گیاه . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مصوح . ◄ کوتاه شدن سایه . ◄ کهنه شدن جامه . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مصوح . ◄ کهنه شدن خانه . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ منقرض شدن خانه و سپری شدن اثر آن . (ناظم الاطباء). ◄ کهنه شدن یا به کهنگی نزدیک شدن کتاب . (از اقرب الموارد). ◄ سپری گردیدن شیر شتر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ کم رنگ گردیدن سایه . (ناظم الاطباء). ◄ استوار شدن بیخ مویهای گرداگرد سم اسب پس از افتادن واز شقاق و ترکیدن مأمون گشتن آن . ◄ به گردانیدن بیمار را. گویند: مصح اﷲ مرضک ؛ به گرداند خدای بیماری تو را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
مصح . [ م َ ص َ ] (ع مص ) تنک گردیدن سایه . ◄ کم شدن سایه . (منتهی الارب ).