مصالة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصالة. [ م َ ل َ ] (اِخ ) ابن حبوس مکناسی . امیر بربری در نیمه ٔدوم قرن سوم هجری . وی همه ٔ قبایل بربر را به زیر سلطه ٔ خویش درآورد و در استیلای مهدی بر مغرب از بزرگترین سرکردگان او بود. مهدی او را به ولایت تاهرت و مغرب اوسط گماشت و او به سوی اقصی رفت . و بر فارس و سجلماسه استیلا یافت و در سال ٣١٢ هَ . ق . به دست محمدبن خزر زناتی کشته شد. (از اعلام زرکلی چ ٢ ج ٨ ص ١٢٨).
مصالة. [ م َ ل َ ] (ع مص ) حمله کردن بر حریف خود و زیادتی نمودن . (منتهی الارب ماده ٔ ص ول ) (آنندراج ). صول . صیال . صولان . (منتهی الارب ).صال . صول . (ناظم الاطباء). رجوع به صال و صول شود.
مصالة. [ م ُ / م َ ل َ ] (ع اِ) آب که از پنیر برآید از فشردن بعد پختن . (منتهی الارب ماده ٔ م ص ل ). آبی که از پنیر برآید بواسطه ٔ فشردن . (ناظم الاطباء). ◄ آب که از سوزمه یعنی ماست بیرون تراود. (منتهی الارب ). آبی که از ماست برون تراود. (ناظم الاطباء). ◄ آنچه از خم و زخم بزهد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مایع سفید یا زرد رنگ که از جراحت تراوش کند.