مصاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصاف . [ م َ صاف ف ] (ع اِ) ج ِ مَصَف ّ. (منتهی الارب ). موضعهای صف . (از یادداشت مؤلف ). جاهای صف زدن . (منتهی الارب ). ◄ جای صف زدن برای کشتی و زورآزمایی . محل مبارزه در کشتی گیری و دیگر حرکات پهلوانی و غیره : فرمود تا مصارعت کنند... و مصاف آراسته کردند. (گلستان ). ◄ موضعهای صف در جنگ . جاهای صف زدن در جنگ . (از منتهی الارب ). میدانهای جنگ . رزمگاه . مقام جنگ و رزمگاه . (ناظم الاطباء). صاحب غیاث و به تبع او صاحب آنندراج گوید: اگرچه معنی مصاف جای صف زدن است لیکن مجازاً به معنی جنگ و مقام جنگ مستعمل می شود و به ضم خطاست و لفظ عربی که حرف آخر آن مشدد باشد فارسیان به تخفیف خوانند چنانکه در قد و خد. پس فاء مصاف را در فارسی به تخفیف خواندن درست باشد. (از غیاث ) (از آنندراج ). جنگ . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از غیاث ). نبرد. ناورد. نورد. رزم . (یادداشت مؤلف ).کارزار. جنگ به تعبیه و لشکریان به صف : برفتند روزی چهل در مصاف کسی را نبد گاه مردی و لاف . فردوسی . دم اژدها گیرم اندر مصاف نتابد برِ گرز من کوه قاف . فردوسی . جگر بیست مبارز ستدن روز مصاف نیزه ٔ بیست رش دستگرای تو کند. منوچهری . کجا حمله ٔ او بود چه کوهی چه مصافی کجا هیبت او بود چه شیری چه شگالی ؟ فرخی . جاسوسان و منهیان ما بازنمودند که خصمان گفته بودند پیش مصاف این پادشاه ممکن نیست که کسی بایستد و اگر بر اثر ما که به هزیمت رفته بودیم کس آمدی کار ما زار بودی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٨١، چ فیاض ص ٥٦٩). با یک تنه تن خود چون بس همی نیایی اندر مصاف مردان چه مرد هفت و هشتی ؟ ناصرخسرو. پردل بود اندر مصاف دانش زیرا که زبان ذوالفقار دارد. مسعودسعد. به تازی گر ز شیران صد مصاف است به یاری گر ز پیلان صد قطار است . مسعودسعد. هر کس که گلستانی خواهد به مه دی گو خاک مصافت بین روز دگر فتح . مسعودسعد. آن لشکر از بیم پرویز به مصاف رومیان رفتند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٥). کارزار دایم، در مصافها نفس را به فنا سپارد. (کلیله چ مینوی ص ٣٨٨). سلطان به ترتیب مصاف مشغول شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٨). در این عهد شمس المعالی قابوس بن وشمگیر و فخرالدوله به خراسان افتاده بودند از مصافی که میان ایشان و مؤیدالدوله بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). رستم و بهرام را به هم چه مصاف است این دو خلف را به هم چه خشم و خلاف است ؟ خاقانی . از پی یک صره ای ز سیم و زر زرد بر دو محل سپیدشان چه مصاف است ؟ خاقانی . به مصاف سرکشان در چو تو تیغزن نخیزد به سریر خسروان بر چو تو تاجور نیاید. خاقانی . روز کین اژدهای رایت را به مصاف و غزا فرستادی . خاقانی . از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان چون رکاب مصطفی شد ملجاء و منجای من . خاقانی . من ز مصافش سپر انداخته جان سپر دشنه ٔ او ساخته . نظامی . گو رو به مصاف شاه بنگر. (از سندبادنامه ص ١٦). گربه شیر است در گرفتن موش لیک موش است در مصاف پلنگ . سعدی (گلستان ). این بار نه بانگ چنگ و نای و دهل است کاین بار مصاف شیر و جنگ مغل است . سعدی . چو تیغت ندارد زبان در مصاف مکن رنجه تیغ زبان را به لاف . امیرخسرو دهلوی . - جنگ مصاف ؛ جنگی بوده است که سپاهیان دو طرف به تعبیه یعنی آرایش نظامی و رده بندی و صف کشی با آداب و آیین خاص به جنگ می پرداخته اند یعنی دسته های سپاهیان در قلب و میمنه و میسره و جناحها مستقر می گشته اند و سپس بر هم حمله می برده اند برخلاف جنگهای چریکی که دسته ای از سپاهیان از جای درمی آمده و بر خصم می تاخته و فاتح یا منهزم از آنان بازمی گشته است : پس از عید جنگ مصاف بباید کرد و پس از آن شغل ایشان از لونی دیگر پیش باید گرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧٥). جنگ سخت شد از هر دو روی و من جنگ مصاف این روز دیدم در عمر خویش . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥٦٨). اگر یک زخم بباید زد و این جنگ مصاف بکرد نامه بباید نوشت به خط بونصر مشکان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٤٧). بنده منتظر جواب است جوابی جزم که جنگ مصاف باید کرد یا نه . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٤٦). - مرد مصاف ؛ مرد جنگ . مرد میدان جنگ . مرد دلیر و پهلوان و جنگاور : مرد مصاف در همه جا یافت می شود در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده ام . صائب . - مصاف افتادن ؛ جنگ درگرفتن : میان ایشان پنج نوبت مصاف افتاد چهار بار برکیارق مظفر بود و یک بار سلطان محمد. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ٣٩). - مصاف پیوستن ؛ جنگ کردن : گرد بر گرد خرگاه طواف کردن و با سر پوشیدگان درگاه مصاف پیوستن کار لنگان و لوکان و بی فرهنگان است . (مقامات حمیدی ذیل لنگ ). پس آهنگ جنگ آورد و مصاف پیوست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٠). - مصاف جای ؛ میدان جنگ . رزمگاه . آوردگاه . ناوردگاه : مهرویه از باغ بیرون آمد و روی به راه نهاد تا بدان مقام رسید که مصاف جای بود. (سمک عیار ج ١ ص ١١٨). - مصاف خواستن ؛ طلب مصاف کردن . خواستار جنگ شدن . مبارز برای مبارزه طلبیدن : خورشیدشاه با پهلوان گفت ایشان به جنگ بیرون نمی آیند ما را بایدبیرون رفتن و مصاف خواستن . (سمک عیار ج ١ ص ١٧٩). - مصاف خیز ؛ خیزنده به مصاف . آنکه به جنگ برخیزد و آن که به جنگ و نبرد پردازد : از زلزله ٔ مصاف خیزان شد قلّه ٔ بوقبیس ریزان . نظامی . - مصاف دادن ؛ جنگیدن . جنگ کردن . رزمیدن . نبرد کردن . به جنگ پرداختن . به نبرد پرداختن . (از یادداشت مؤلف ) : و آنچه هیچ پادشاه را میسر نشد از مصاف دادن و کشتن، او را میسر بود. (راحةالصدور ص ٦٣). اصفهبد با او مصاف داد و او را بشکست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦١). صمصام الدوله به دفع ایشان مشغول شد و با ایشان چند مصاف بداد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣١٣). - مصاف شکستن ؛صف شکستن . غلبه کردن بر دشمن . پیروز شدن در جنگ : اگر پادشاهی با شجاعت ده مصاف بشکند چون از حلم بی بهره بود به یک عربده همه را باطل گرداند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٣٤٩). - مصاف طلبیدن ؛ مصاف خواستن . طلب نبرد کردن . مبارز خواستن برای مبارزه . - مصاف کردن ؛ جنگیدن . نبرد کردن . به جنگ و نبرد آغازیدن . محاربه کردن . مصاف دادن : پس بر آن قرار گرفت که مصاف کنند و تاش گرگ پیر بود و چهل سال سپهسالاری کرده بود. (چهارمقاله ص ٢٦). - مصاف کشیدن ؛ صف جنگ ترتیب دادن . لشکرها به صف داشتن . - هم مصاف ؛ همرزم . حریف . هماورد. هم نبرد : سکندر نه گر خود بود کوه قاف که باشد که من باشمش هم مصاف ؟ نظامی . ◄ صف لشکر در جنگ . لشکر که در جنگ صف برکشد. لشکر صف زده در جنگ : ز دور دیدم گردی برآمده به فلک میان گرد مصافی چو آهنین دیوار. فرخی . بدان صفت ز درازی کشیده هر دو مصاف که وهم کس نرسد از میان همی به کنار. امیرمعزی (دیوان ص ١٩٩). - مصاف از پس مصاف ؛ صف درصف . رده ها از پی هم . - مصاف از پس مصاف برکشیدن ؛ صف پشت سرهم کشیدن . صف های لشکر به دنبال هم ترتیب دادن : جایی که برکشند مصاف از پس مصاف وآهن سلب شوند یلان از پس یلان . فرخی . - مصاف زدن ؛ صف زدن . صف آرایی کردن . رده برکشیدن . صف کشیدن : هر کجا زلف او مصاف زند زشت باشد که نافه لاف زند. سنائی .
مصاف . [ م ُ صاف ف ] (ع ص ) صف زده مقابل هم . (ناظم الاطباء). ◄ صفه های مقابل هم ساخته شده . گویند: هو مصافی ؛ یعنی صفه ٔ او مقابل صفه ٔ من است . حدیث : کان (ص ) مصاف العدو. (از ناظم الاطباء).