مصادف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ دِ) [ ع. ] (اِفا.) برخورد کننده، روبرو شونده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ دِ) [ ع. ] (اِفا.) برخورد کننده، روبرو شونده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مصادف . [ م ُ دِ ] (ع ص ) آنکه می یابد کسی را و ملاقات می کند. (ناظم الاطباء). یابنده و بیننده . (آنندراج ) (منتهی الارب ). روبروشونده . برخوردکننده . راست آینده با کسی در راهی . - مصادف شدن ؛ دیدار کردن . به هم رسیدن . برخورد کردن . روبرو شدن . با هم ملاقات و دیدار کردن . (از ناظم الاطباء). دچار خوردن . - ◄ ناگهان یافتن . (ناظم الاطباء). - ◄ تصادف کردن . مصادف آمدن . برخورد کردن . برخوردن . تلاقی کردن در زمان واحد، چنانکه مصادف شدن عید فطر با جمعه، یا عید قربان با جمعه و نوروز. (از یادداشت مؤلف ). ◄ دچارشده و مقابل گشته . ◄ به هم رسیده . ◄ به هم برخورده . ◄ یافت گردیده . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
مقارن، همزمان روبرو شونده، برخورد کننده
واژگان فارسی سره واژهدان
یابنده، روبه رو شونده، روبرویی، برخوردکننده