مشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشی . [ م َ شی ی ] (ع ص، اِ) داروی مسهل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). - دواء مشی ؛ کارکن . مسهل .
مشی . [ م َش ْی ْ ] (ع مص ) رفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). رفتن به نرمی . (غیاث ). گذشتن بر روی پایهای خود و رفتن . (ناظم الاطباء). حرکت دادن پایها و نقل آنها از مکانی به مکانی دیگر خواه تند باشد خواه آهسته . (از اقرب الموارد). ◄ خداوند مواشی بسیار گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ راه یافتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).راه یافتن . قوله تعالی : نوراً تمشون به . ◄ سخن چینی نمودن . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) روش . (مهذب الاسماء). رفتار. روش . (یادداشت مؤلف ). روش و رفتن . - خط مشی ؛ روش کار. مسیر کار و نحوه ٔ اجرای امری . - مشی کردن ؛ راه رفتن . (ناظم الاطباء). ◄ گردش . (یادداشت مؤلف ).