مسکین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (ص.) فقیر، تنگدست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (ص.) فقیر، تنگدست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسکین . [ م ِ] (اِخ ) ابن دینار التیمی . رجوع به ابوهریره شود.
مسکین . [ م ِ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ الراسبی . رجوع به ابوفاطمه شود.
مسکین . [ م ِ ] (اِخ ) ابن یزید. تابعی است و از عبداﷲبن عبیدبن عمیر روایت کند. و رجوع به ابوقبیصه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بیبضاعت، بیچاره، بینوا، خاکسار، تنگدست، درویش، راجل، فقیر، محتاج، مفلس، تهیدست، بیچیز (متضاد: توانگر) درمانده، عاجز، ناتوان
واژگان فارسی سره واژهدان
نادار، مستمند، تهیدست، تهی دست، تنگ مایه، تنگ دست، بینوا، بیچیز، بیچاره