مسود
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ سَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- سیاه کرده شده.<BR>۲- نوشته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ سَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- سیاه کرده شده. ۲- نوشته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسود. [ م ُس ْ وِ ] (ع ص ) فرزند مهتر (سیّد) زاینده یا فرزند سیه فام آورنده . از لغات اضداد است . (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
مسود. [ م ُ س َوْ وَ ] (ع اِ) روده ها که در آن خون فصد ناقه را پر کرده و سر آن بند کرده بریان نموده خوردندی در جاهلیت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
مسود. [ م ُس ْ وَدد ] (ع ص ) سیاه شده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سیاه روی از غم و اندوه و رنج . (ناظم الاطباء). سیاه . (آنندراج ) : و اًذا بشر أحدهم بالأُنثی ̍ ظل وجهه مسوداً و هو کظیم . (قرآن ٥٨/١٦).