مسنون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- وارد شده در سنت.<BR>۲- ختنه شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (ص.) بدبو، متعفن.
(~.) [ ع. ] (اِمف.) ۱- وارد شده در سنت. ۲- ختنه شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسنون . [ م َ ] (ع ص ) مشورت کرده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تیزکرده از کارد و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). تیزکرده و صیقل زده از کارد و جز آن . (ناظم الاطباء). تیز: سنان مسنون ؛ سنانی تیز. (مهذب الاسماء) (دهار). ◄ آراسته کرده . روشن و تابان نموده . (منتهی الارب ).روشن و تابان گشته . ◄ هر چیز املس شده . (ناظم الاطباء). ◄ تابان روی : رجل مسنون الوجه ؛ مرد تابان روی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ آن که در روی و بینی او درازی باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). روئی کشیده . (مهذب الاسماء). آن که رو و بینی او دراز باشد. ◄ راه رفته و سیرکرده شده . ◄ سنت شده و ختنه شده . (ناظم الاطباء). سنت کرده شده . ◄ مشروع و موافق شرع و سنت آن حضرت، یعنی پیغمبر اسلام (ص ). (ناظم الاطباء). وارد شده در سنت . سنت شده . جایز. ◄ مستحب . مندوب . (یادداشت مرحوم دهخدا): بعد از این غسل ها [ واجب ] همه مسنون است و آن دوازده اند: غسل آدینه، غسل هر دو عید، غسل آفتاب و ماه گرفتن ... (کشف الاسرار ج ٢ ص ٥١٧). ◄ بوی ناک : حماء مسنون ؛ گل و لای بوناک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). متغیر. (ناظم الاطباء): ماء مسنون ؛ آبی متغیرشده . (مهذب الاسماء). بوی ناک و گنده . گندیده . متغیرشده . (یادداشت مرحوم دهخدا). - خاک مسنون ؛ خاک بوی ناک و گندیده : آدم جهل و جفا و شومی را جان تو بدبخت خاک مسنون شد. ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص ٧٩). بر آن تربت که بارد خشم ایزد بلا روید نبات از خاک مسنون . ناصرخسرو. - گِل مسنون ؛ گل بوی ناک و متعفن : بلکه به جان است نه به تن شرف مرد نیست جسدها همه مگر گل مسنون . ناصرخسرو. گر همی گوئی که خانه ست این گل مسنون ترا چون همه کوشش ز بهر این گل مسنون کنی . ناصرخسرو. ◄ روغنی . نان در روغن پخته . (دهار).