مسن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ س نّ) [ ع. ] (ص.) پیر، سالخورده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ س نّ) [ ع. ] (ص.) پیر، سالخورده.
(مِ سَ نّ) [ ع. ] (اِ.) فسان، آنچه با آن کارد و مانند آن را تیز کنند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسن . [ م َ ] (ع مص ) به تازیانه زدن . مَشن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). و رجوع به مشن شود.
مسن . [ م ِ س ِ ] (اِخ ) نام دیگر ولایت میشان، در مصب شط دجله وساحل خلیج فارس . (ایران در زمان ساسانیان ص ١٠٧).
مسن . [ م ِ س ِ ] (اِخ ) نام شهری باستانی که نام دیگرش کرخای میشان و استرآباذ اردشیر بوده است . (ایران در زمان ساسانیان ص ١١٦).
واژگان فارسی سره واژهدان
کهنسال، سالخورده، پیر