مسمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ مَ) [ ع. ] (اِ.) گوش. ج. مسامع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ مَ) [ ع. ] (اِ.) گوش. ج. مسامع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسمع. [ م ِ م َ ] (اِخ ) نام پدر قبیله ای از تازیان . ج، مَسامعة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
مسمع. [ م ِ م َ ] (ع اِ) گوش . ج، مَسامع. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مِسمعة. و رجوع به مسمعة شود. ◄ سوراخ گوش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مَسمع. و رجوع به مَسمع شود. ◄ گوشه ٔدلو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ دسته ٔ سر دلو که رسن بدان بندند تا دلو برابرباشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). دسته ٔ میانه ٔ دلو. (غیاث ). ◄ چوبهائی که در داخل زنبیل کنند وقتی که خاک از چاه برمیکشند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
مسمع. [ م ِ م َ ] (اِخ ) ابن مالک بن مسمع الشیبانی که از طرف عبدالملک بن مروان خلیفه ٔ اموی در سنه ٔ ٨٦ هَ .ق . پس از عبدالرحمن بن سلیم الکنانی به حکومت سیستان منصوب شد و در همان سال در سیستان وفات یافت . (تاریخ سیستان ص ١١٨).