مسمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسمر. [ م َ م َ ] (ع اِ) (مأخوذاز مسمار) چوب یا فلزات ثابت شده بر روی دیوار بوسیله ٔ گچ یا سرب گداخته و یا ساروج . (دزی ج ٢ ص ٥٩٣).
مسمر.[ م ِ م ِ ] (اِخ ) فریدریش (فرانتس ) آنتون . پزشک آلمانی (متولد به سال ١٧٣٤ و متوفی به سال ١٨١٤ م .). وی تحصیلات پزشکی را در وین پایتخت اتریش انجام داد و پس از اتمام تحصیلات، مبتکر و مبدع روش منیتیسم در معالجات مرضی گردید و کلینیکی در پاریس بر طبق همین روش بازکرد که ابتدا خیلی مورد توجه واقع شد ولی جامعه ٔ اطبای پاریس روش وی را مردود شناخت و در محاکمه ای که در سال ١٧٨٤ م . برای وی تشکیل شد محکوم گردید معذلک وی دارای چندین تألیف درباره ٔ روش منیتیسم در معالجه ٔ مرضی میباشد. (از دایرة المعارف کیه و لاروس ). و رجوع به مسمریسم شود.
مسمر. [ م ُ س َم ْ م َ ] (ع ص ) میخ های آهن و نقره و غیره کوفته شده . (آنندراج ) (غیاث ). میخ دوزشده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). میخ دوز. (یادداشت مرحوم دهخدا): باب مسمر و مسمور؛ در میخ دوزشده . (از اقرب الموارد). ◄ مضبوط. مسدود. ◄ استوارکرده شده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). - مسمر گردانیدن ؛ کنایه از استوار و محکم و مضبوط کردن : بوسیله ٔ این وصلت، اطناب اقبال و دولت خویش به اوتاد ثبات مسمر گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨). ◄ دامن برزده . ◄ رهاشده . ◄ تیر زود رهاشده . (از منتهی الارب ). ◄ شیر تنک رقیق کرده شده به آب . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ چشم کورشده . (از منتهی الارب ).