مسلمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسلمان . [ م ُ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان زلفی بخش الیگودرز شهرستان بروجرد، واقع در ٢٨هزارگزی جنوب خاوری الیگودرز. آب آن از قنات و چاه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
مسلمان . [ م ُ س َ ] (ص ) متدین به دین اسلام . (ناظم الاطباء). صاحب غیاث اللغات و به تبع او صاحب آنندراج گوید: مسلمان در اصل «مسلم مان » بوده است، یعنی مانندمسلم که در ترکیب از دو حرف میم یکی حذف شده است - انتهی . ولی این قول بر اساس نیست و نیز این که مسلمان جمع مسلم است و الف و نون آن علامت جمع فارسی نیز استوار نیست، زیرا در این حال و نیز در فرض اول باید حرف سین کلمه ساکن بیاید و چنین نیست . گفته ٔ مرحوم داعی الاسلام در فرهنگ نظام به این شرح که : این لفظ ساخته از لفظ سلمان است به اضافه ٔ میم مفعولی عربی و به معنی سلمان داشته و مانند سلمان مثل مششدر که از اضافه ٔ میم مفعولی عربی به ششدر فارسی ساخته شده، جهت ساختن مسلمان از سلمان دست و پا کردن ایرانیها بوده برای فضیلت خود در مقابل تعصب عربها که به ایرانیها موالی میگفتند، یعنی غلامهای آزاده کرده، و ایرانیها هم خود را مسلمان یعنی مانند سلمان پارسی که از اصحاب بزرگ پیغمبر بود و از اهل بیت نبی شمرده شد گفتند، ولفظ مذکور در همان اوایل اسلام ساخته شد که در قدیم ترین متون ادبیات فارسی مثل ترجمه ٔ تاریخ طبری هم بسیار استعمال شده است - انتهی . نیز محل تأمل است . مسلم . (دهار) (السامی ). کلمه ٔ برساخته از اسلام ولی کلمه ای است که هم از بدو مسلمانی بزرگان علم و ادب فارسی به کار برده اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). حنیف . مؤمن . (السامی ). این کلمه را ایرانیان از ماده ٔ «سلم » ساخته اند به معنی مسلم . (یادداشت مرحوم دهخدا). مسلمان . (به ضم اول و فتح دوم ) را بعضی جمع مسلم (به ضم اول و سکون دوم و کسر سوم ) عربی دانسته اند که با تصرف در حرکات و سکنات در فارسی بجای مفرد به کار رود و آن را به مسلمانان جمع بندند. محمد قزوینی در یادداشت های خود ج ٧ ص ٨٧ چنین آرد: «العرب تسمی العجمی اًذا أسلم المسلمانی ة و منه یقال مسلمة السواد». (العقد الفرید چ بولاق ج ٣ ص ٢٩٦). و به احتمال بسیار بسیار قوی بلکه بنحو قطع و یقین منشاء کلمه ٔ مسلمان همین فقره بوده است، یعنی که کلمه کلمه ٔ تهجین بوده است که عربها بر عجمهای مسلمان اطلاق میکرده اند. سپس این وجه متدرجاً از میان رفته و نسیاً منسیاً شده و همان معنی مسلم بدون جنبه ٔ تهجین و تحقیر آن باقی مانده است - انتهی : سخن گوی بودی سلیمانْت ْ کرد نغوشاک بودی مسلمانْت ْ کرد. ابوشکور. سپاه مسلمان پس اندر دمان همی شد بکردار شیر ژیان . فردوسی . خواجه گفت : درخواستم تا مردی مسلمان در میان کار من باشد که دروغ نگوید. (تاریخ بیهقی ص ١٤٨). بسیار از آن ملاعین کشته شدند و بسیار مسلمانان نیز به شهادت رسیدند. (تاریخ بیهقی ). ایزد عز ذکره ما را و همه مسلمانان را در عصمت خویش نگاه دارد. (تاریخ بیهقی ص ٢٥٤). از مغ ترس آن زمان که گشت مسلمان . ابوحنیفه ٔ اسکافی . چو باید شدن مر مرا زیر خاک نمی رانم الا مسلمان پاک . شمسی (یوسف و زلیخا). به اول نفس چون زنبور کافر داشتم لکن به آخر یافتم چون شاه زنبوران مسلمانش . خاقانی . گر توام عبداﷲبن سرح خوانی باک نیست من بدل کعبم مسلمان تر ز سلمان آمده . خاقانی . نام من چون سرخ زنبوران چرا کافر نهی نفس من چون شاه زنبوران مسلمان آمده . خاقانی . ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست . سعدی . مسلمان خوانمش من زآنکه نبود مکافات دروغی جز دروغی . (از ابدع البدایع). خواجه گفتند ای مسلمان در این زمان چه محل یاد باغ زاغان است . (انیس الطالبین ص ٨٤). - مسلمان بودن ؛ اسلام داشتن . متدین به دین اسلام بودن : ای منافق یا مسلمان باش یا کافر بدل چند باید با خداوند این دوالک باختن . ناصرخسرو. گر مسلمان بود عبداﷲبن سرح از نخست باز کافر گشته و در راه کفران آمده . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٧٣) - مسلمان زاده ؛ مسلم زاده . که پدر و اجداد مسلمان دارد : پس بررسید، مسلمان زاده بود شاد شد. (تاریخ برامکه از یادداشت مرحوم دهخدا). - مسلمان شدن ؛ اسلام آوردن . اسلام . (یادداشت مرحوم دهخدا). به دین اسلام گرویدن : هر قلم مهر نبی دارم و دشمن دارم تاج و تختی که مسلمان شدنم نگذارند. خاقانی . مرد گفت ای زن پشیمان می شوم گر بدم کافر مسلمان می شوم . مولوی . گرچه بر واعظشهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود. حافظ. نه هر کس شد مسلمان می توان گفتش که سلمان شد که اول بایدش سلمان شدن و آنگه مسلمان شد. وفائی شوشتری . - مسلمان کردن ؛ کسی را بدین اسلام آوردن : مرا در پیرهن دیوی منافق بود و گردن کش ولیکن عقل یاری داد تا کردم مسلمانش . ناصرخسرو. - مسلمان نشین ؛ مکانی که سکنه ٔ آن مسلمانند: محله ٔ مسلمان نشین . ◄ متدین . دین دار. (از ناظم الاطباء). خداپرست . یکتاپرست که دین توحید دارد. پیرو شریعت های آسمانی : شمسون عابد... پیامبر نبود ولکن مسلمان بود و به شهری بود از روم و خدای را پرستیدی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). جرجیس (ع )... مردی پارسا بود و مسلمان و بر دین عیسی علیه السلام بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). آن مرد خاله زاده ٔ فرعون بود و مسلمان بود. (قصص الانبیاء ص ٩٢). در بنی اسرائیل ملکی بود کافر با سپاه عظیم و او راوزیری بود مسلمان و نیک خواه . (قصص الانبیاء ص ١٨٧). - مسلمانان ؛ دین داران .متدینین . پیروان توحید. پیروان شریعت های آسمانی : طلب کردند یافتند که مردی از آن مسلمانان صددرم خیانت کرده بود. (قصص الانبیاء ص ١٣٠). جنگ کردند تا چندان کشته شدند که صفت نتوان کرد، چنانکه از مسلمانان هیچ کس نماند. (قصص الانبیاء ص ٢١٢). بر پیشانی جالوت زد و به مغزش فرورفت در حال بیفتاد مسلمانان شادی کردند. (قصص الانبیاء ص ١٤٨). - ◄ پیروان دین محمدی . مسلمین : ای مسلمانان فغان از جور چرخ چنبری وز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری . انوری . - نامسلمان ؛ کافر. بی ایمان . خدانشناس . - ◄ که پیرو شریعت محمدی نیست : دریغا مسلمانیا که از پلیدی نامسلمانی اینها بایست کشید. (تاریخ بیهقی ).