مسلم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ سَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) باور کرده شده، تسلیم شده، حتمی، قطعی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ سَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) باور کرده شده، تسلیم شده، حتمی، قطعی.
(مُ لِ) [ ع. ] (اِفا.) مسلمان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسلم . [ م ُ ل ِ ] (اِخ ) ابن محمود الشیرازی، ملقب به ابوالغنایم و مکنی به ابوالقاسم . وی با ملک معز حکمران یمن که در سال ٥٩٨ هَ .ق . مقتول گشت معاصر بود و کتاب «عجایب الاسفار و غرایب الاخبار» را به نام وی تصنیف نمود.
مسلم . [ م ُ ل ِ ] (اِخ ) ابن احمدبن ابی عبیده ٔ بلنسی، معروف به صاحب قبله (از آن رو که کثیرالصلوة بود). عالم به فلکیات و فقه و حدیث . در مکه از علی بن عبدالعزیز و به مصر از مزنی و ربیعبن سلیمان مرادی و یونس بن عبدالاعلی و محمدبن عبداﷲبن عبدالحکیم و جز آنان علم و حدیث فراگرفت . (از یادداشت مرحوم دهخدا).
مسلم . [ م ُ ل ِ ] (اِخ ) (نهر...) شعبه ای از نهر جهانگیری است و نهر جهانگیری منشعب است از رود جراحی . و رود جراحی در خوزستان جاری است و ازمرتفعات شرقی این ایالت سرچشمه میگیرد و به باتلاقهای دورق (فلاحیه ) میریزد. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
ثابت، حتمی، قطعی، محرز، محقق، مسجل، واضح، یقین ممکن، امکانپذیر حقیقی، واقعی، راستین
واژگان فارسی سره واژهدان
گردن نهاده، روشن، بیگمان، آشکار
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه