مسف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسف . [ م ُ فِن ْ ] (ع ص ) مسفی . رجوع به مسفی شود.
مسف .[ م ُ س ِف ف ] (ع ص ) نعت فاعلی از اسفاف . آن که از برگ خرمابن بوریا می بافد. ◄ مشغول به کارهای دون و پست . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مرغی که پست پرد. (از منتهی الارب ). مرغی که در هنگام پرواز آنقدر نزدیک زمین بپرد که پاهایش گویی به زمین رسیده است . (از اقرب الموارد). ◄ ابر نزدیک شونده به زمین . ◄ تیزنگرنده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ هر چیز که ملازم و چسبیده به چیزی دیگر باشد. (از اقرب الموارد). و رجوع به اسفاف شود در تمام معانی .
مسف . [ م ُ س َف ف ] (ع ص ) رنگ بدل . (ناظم الاطباء). و رجوع به اسفاف شود.