مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۹۹ - ستایشگری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بزرگی که همتت گوید من به قدر آسمان دوارم مهر مانند بر جهان تابم ابر کردار بر زمین بارم من که مسعود سعد سلمانم خویش را بنده تو انگارم خدمتت را به دیده کوشانم مجلست را به جان خریدارم ور چنین نیست اینکه میگویم از خدا و رسول بیزارم بیتو داند خدای عزوجل کز همه شادیی بر انکارم پس چه سازم که بس پریشانم چیست حیلت که بس گرانبارم من که دل پر ز نقطهام بسیار گر چه سرگشتهتر ز پرگارم همه آفاق میبباید گشت راست گوئی سپهر سیارم این همه هست و هیچ غم نخورم طبع روشن به دیو نسپارم من ز بیباک روزگار حرون باک دارم که چون تویی دارم لیک امروز هم به نعمت تو که ز یک چیز بس دل افگارم همه یادند و من فراموشم تو چه گویی نباید آزارم بس لطیفی و هم بدین معنی که کنی آرزوی دیدارم هر چه خواهی بکن که در همه عمر نیست جز مدح و شکر تو کارم